تبليغاتX
یک کلوخ چشم‌دار

"نامه‌های کودکان به خدا"(کودکان 3 تا 13 ساله)

جمع آوری: ا. مارشال و ا. همپل، ترجمۀ دکتر داور شیخاوندی، در 100 صفحه، همراه با نقد و تحلیل.

 

خدای مهربان اگر این بچه را پس نگیری من اطاق خودم را تمیز نمی کنم. "جوی"

چرا این همه آدم درست کردی؟ می توانی زمین دیگری درست کنی و آدمهای زیادی را در آنجا جا بدهی. "ج.ب"

خدای مهربان چرا این اواخر دیگر جانور تازه اختراع نمی کنی؟ ما هنوز هم همان قدیمی ها را داریم. "جانی"

خدای مهربان من به این عروسی رفتم آنها همدیگر را در داخل کلیسا بوسیدند. این کار اشکالی ندارد؟ "نیل"

آدم ها از کجا می آیند؟ امیدوارم تو این را بهتر از پدرم توضیح بدهی. "وارد"

خدای مهربان آیا پسرها بهترند یا دخترها؟ من می دونم تو یکی از آنها(پسرها) هستی اما سعی کن منصف باشی. "سیلویا"

خدای مهربان آیا قصدت این بود که زرافه به این شکل باشد یا فقط یک اتفاق بود؟ "نورما"

چگونه فهمیدی که خدا هستی؟ "چارلن"

خدای مهربان چرا نام خانمت در انجیل نیست؟ موقعی که انجیل را می نوشتی با او ازدواج نکرده بودی؟ "لاری"

چه کسی دور کشورها خط می کشد؟ "نان"

خدای مهربان سرما به چه درد می خورد؟ "راد دبلیو"

خدای مهربان معلم من می گوید قطب شمال دقیقا بالای زمین نیست. آیا اشتباهات دیگری هم کرده ای؟ "هربی"

خدای مهربان معلم می گوید روزها اول کوتاه می شوند و بعد بلند می شوند. نمی توانی تصمیم بگیری؟ "میندی"

تو یکی از دو مرد مورد علاقۀ من در این دنیا هستی. "پتی"

+ نوشته شده توسط مرتضی رشیدی آشجردی در شنبه بیستم اسفند 1390 و ساعت 22:5 |

      آوازهاي گمشده
نگاهي به سروده هاي سعيد بيابانکي
در مجموعۀ "نه ترنجی نه اناری"                                                                       
    ***
ابتدا یک نکتۀ مهم:
قصدم در این نوشته نقد علمی به معنای پژوهشی دانشگاهی نبوده است و بیشتر سعی کرده ام بهترین نمونه های شعر و غزل ناب معاصر را در کتاب بیابانکی نشان بدهم. همین!

        ***
     در روزگار بدفهمي‌ها و کج‌سليقگي‌هايي که به نام نوآوري و نوانديشي روانۀ بازار شعر و ادب مي‌شود، هنوز هم غزل شيواترين و گوياترين گونۀ ادبي براي بسياري نوآوريها و زيبايي‌هاي هنري است. پس از سالها عاشقانه‌سرايي و قرنها تغزل‌گرايي هنوز هم  غزل معشوق شعري بسياري شاعران است  و اقبال به اين غزال تيزپاي دشتهاي عاطفه و خيال بيش از گونه‌هاي ديگر است:
 « امشب غزلي وحشي در دام من افتاده است
 این صید غزالان را هی کرده و رم داده است» (27)
     
اندکند شاعراني که در تغزلات خود مزه و مضمون غزل را نچشيده باشند، مگر کساني که طعم تلخ مدرنیسم را، در جو نوگرايي افراطي شعر معاصر، خواسته یا ناخواسته از بن دندان احساس کرده و به اين زوديها هم نمي خواهند قسمشان را بشکنند! خدا مي‌داند چقدر دلشان مي‌خواهد لااقل يکي از آن غزلهاي نگفتۀ دلشان را پنهاني در گوش قلمشان  بخوانند و دفتر سپيد شعرشان را با واژه‌هاي غزل سياه کنند! 
         گروهي بي آنکه درک درستي از  مدرنيسم و متعلقاتش داشته باشند، مدعي شعر يا غزل پست مدرن هستند! متشاعرانی که گویی از سياره‌اي ديگر آمده اند  و فکر مي‌کنند که در دنياي مدرن بايد به گونه‌اي سخن بگويند که هيچکس زبانشان را نفهمد. بهترین شعرها زاييدۀ تخيل و شعور اجتماعي‌اند پس جامعه اي که هنوز مدرنيته را تجربه نکرده، چگونه مي تواند ادبياتي پست مدرن داشته باشد!
      درست است که قالب غزل تقريباً هر مضموني را در بر مي‌گيرد و چنانکه مي‌دانيم در طول قرنهاي گذشته غزل عاشقانه داشته‌ايم چنانکه سعدي گفته است؛ عارفانه اش را به کمال در ديوان حافظ، و قلندرانه‌اش را نزد سنايي مي‌يابيم.  در دوران معاصر هم در هر موضوعي که زمان و موقعيتش ايجاب مي‌کرده، شعرهايي در قالب غزل سروده‌اند. امّا مسلماً  اين امر به اين معني نيست که هر ابتذالي را به نام غزل و براي کسب  کام و نام روانۀ بازار ادب کنيم. شاید این شعر اعتراض به همین بازار باشد:
« ناز نفس ساقي، مي خندد و مي گويد:
آن جام زمين بگذار جامي دگر آماده است
با آنکه تهيدست است نفروخته شعرش را
اين مرد که مي‌بينيد بي دين ولي آزاده است ...
اين مرد همان مرد است سر‌زنده و سرگردان
از اسب اگر افتاده است از اصل نيفتاده ست»(27و 28)

       ظاهراً عده‌ای تاثير احساس را با تکثير اسکناس اشتباه گرفته‌اند؛ هنوز هم فرق سخن منظوم و کلام شاعرانه را نمي‌دانند، مدعیانی که هنوز به درستي نمي‌توانند از روي شعر سعدي و حافظ بخوانند، با اين حال خود را در نوآوري و نوانديشي از نظامي و مولوي هم برتر مي‌شمارند! شاعرکاني که حتي هنجارهاي درست اخلاقي  و اجتماعي را نمي‌شناسند و به راحتي وارد حریم مقدسات مردم مي‌شوند و فکر مي‌کنند هر خزفی را مي‌شود به نام سنت‌شکني قالب گوهر غزل کرد! کافي است سري بزنيد به برخي سايتهاي ادبي و مجله‌ها و حتّي  بعضي کتابهايي که روانۀ بازار شعر شده و در به در دنبال مشتری می‌گردد!
« جای آن است که خون موج زند در دل لعل
 زین تغابن که خزف می شکند بازارش»
     
 توجه بيش از حد به لفظ‌پردازي و بازيهاي زباني، ساده‌گويي مفرط و به دور از تصاوير ناب شعري و بسياري از ابهامات و پيچيدگي‌هاي لفظي، برخي از ويژگيهاي غزل نو افراطي، مبتذل و به اصطلاح پست مدرن امروز است که همه نتيجۀ برداشت نادرست و ناقص از شعر و ادبيات است.
       ظهور غزل سرایان جوان و موفق چند دهۀ اخیر نشان داده است که دوران غزل‌سرايي هنوز بسر نيامده و تا زماني که سعدي در انديشۀ ما، و حافظ در حافظۀ ما وجود دارد، غزل هم زنده و پوينده است. مسلم است که تمام حرفهاي عالم را سعدي و حافظ  و ديگران نگفته‌اند، به ويژه اينکه اکنون در زمانه‌اي زندگي مي‌کنيم که ديگر سعدي و حافظ نيستند، زمان ما با زمان حافظ فرق مي کند، عشق ما هم با عشق سعدي تفاوتهاي اساسي دارد، «... عاشق امروز عاشق مردّدي است ميان  بستر و سنگر، چشمي به برشت دارد که: «در زمانه‌اي زندگي مي‌کنيم که سخن گفتن از درختان جنايتي است.»، و چشمي به داستايوفسکي دارد که: «زيبايي، انسانها را نجات خواهد داد!» و چنين است که غزل امروز غزل ديگري است.»
       به هر شکل بهتر است رشتۀ کلام را در غزلي از سعيد بيابانکي پي بگيريم که گويي حرف دل همۀ کساني است که در آرزوي غزلي ناب، چراغ بدست،کوي به کوي مي‌گردند و البته مي‌يابند اما از هر چيزي دروغينش را، حتي بهارش را، که «آفت زده فروردينش!»:
« چه بهاريست که آفت زده فروردينش
و لجن مي چکد از چارقد چرکينش
چه بهاريست که مي آيد و زهرابۀ مرگ
دم به دم مي‌چکد از داس شقايق‌چينش
چه بهاريست که جاي گل و آواز و درخت
خرمني خرملخ انداخته در خورجينش
چه بهاريست که در دايره‌اي از کف و خون
چون گلي يخ زده پر ريخته بلدرچينش
داد از اين کرگدن وحشي صحرا پيما
ياد پاييز به خير  و کهر نوزينش
ما که چون زاغچه‌ها سرخوش و خندان بوديم
با زمستان و درختان بلورآجينش
دست دهقان گنهکار تبرباران باد
تا دگر بار اجابت نشود آمينش»(21و 22 )   
    ... و غزلي ديگر،که درواقع درد دل شاعريست حسرت زده اما اميدوار که هرچند نشاني از شعر ناب در روزگار خود نمي‌يابد اما همچنان آرزومند است که چشمش به جمال «خورشيد تباران»  وادي تغزّل روشن شود و عشق به داد دلش برسد:
« نه از اين کوه صدايي نه در اين دشت غباري
نه به اين روز اميدي نه از آن دور سواري
آنقدر لالۀ وارونه در اين کوه نشسته ست
که نمانده ست به پيراهنت اي دشت غباري
بس که خون و غزل و خاطره پاشيد به ديوار
بر نمي‌آيد از اين طبع پريشان شده کاري
شب و خرناس گرازان ،نه کليدي نه چراغي
باغ عريان و هراسان، نه ترنجي نه اناري
دم مسموم که پيچيد در اين کوچۀ بن بست
که ني افتاد کناري قلم افتاد کناري
آي خورشيد تباران همه فانوس بياريد
تا بگرديم پي آينه‌اي آينه‌داري
سبدي واژه بياريد و بهاري گل و افسوس
تا بسازيم براي غزلي ناب مزاري
چه شد آن يار سفرکرده که چون موج رها بود
زير پيراهن باران زده‌اش تازه بهاري
مانده زان يار که چون خاطره پر ريخته در باد
قلمي بي سر و، ته‌ماندۀ چشمان خماري
برس اي عشق به داد دل ما چشم به راهان
نه از اين کوه صدايي نه از آن دور سواري»(/25و 26)
      
 مجموعۀ «نه ترنجي نه اناري» گزيدۀ شعرهاي 1376 تا1381سعيد بيابانکي است که توسط انتشارات نقش مانا و در سال 1382 در اصفهان منتشر شده است. اين مجموعه در سه بخش سامان يافته است: بخش نخست با نام« اي گنج نوشدارو» شامل يک غزل در ستايش مولاي متقيان(ع)، و چهار غزل عاشورايي است. بخش دوم يا بخش اصلي کتاب،« نه ترنجي نه اناري» نام دارد و شامل بيست و شش غزل است. بخش سوم نيز« ساعت پنج» نام گرفته و شامل يک مثنوي کوتاه و چهار چهارپاره است.
       در اين نوشته به بررسي ويژگيهاي غزل بيابانکي خواهم پرداخت اما بخش سوم نيز دور از نظر نخواهد بود چرا که صاحب این مجموعه شاعری است که براي شعر گفتن تقريباً بين هيچ قالبي فرق نمي‌گذارد، به خوبي شعر را مي‌شناسد و به راحتي هم مي‌تواند انديشه و احساسش را در همۀ قالبهايي که در اين چند سال اخير با آنها خوگرفته، بریزد و بپردازد. در همين مجموعه با چهارپارۀ « تخت جمشيد» چنان حس و هيجانت را برمي‌انگيزد که گویی بر پله‌هاي تخت جمشيد گام مي‌نهي. وقتي شعر را مي‌خواني، خودت را با شاعر يکي مي‌داني و با او همراه و هم‌سخن مي‌شوي تا آنجا که صداي سم اسبان داريوش و اسکندر قصر خوابت را مي‌آشوبد:
« بر ستون‌هاي ساکت سنگي
شعله ور مانده خيمۀ خورشيد
با غروري سترگ، شاهانه
مي‌روم پله پله تا خورشيد
مي روم نرم و ساکت و سنگين
زیر پا فرش سایه ها کشدار
ایستاده است لشکري سنگي
نيزه در دست، نقش بر ديوار  
گنجي از ياد رفته را ماند
اين سراي مجلّل عريان
مانده تاريخ راز مردۀ من
در دل اين تمدّن ويران
نيمۀ شب که خيمۀ خورشيد
مي نشيند به کوه خاکستر
قصر خواب مرا مي‌آشوبند
کورش و داريوش و اسکندر...»(/75و76/ 1)
         
  دوستانی که کتاب فارسي پايۀ سوم راهنمايي را خوانده يا ديده‌اند، چهارپارۀ مشهور« زنده­‌رود»  را مي­شناسند؛ نهري که همراه با چهارباغ، و با عبور از کوچه‌باغهاي ذهن و انديشۀ شاعر، اصفهان را به ديدار بچه‌هاي سراسر ايران مي‌برد:
« آب شد برف زردکوه سپيد
تکه يخ ها به گريه افتادند
تکه يخ ها چه سر به زير و صبور
جاي خود را به چشمه ها دادند  
چشمه ها آمدند پايين تر
دامن کوهسار را شستند
بين آن راههاي پيچاپيچ
کم کمک راه خويش را جستند  
نرم نرمک در آسمان پيچيد
بوي سرسبزي علفزاران
چشمه ها ضرب در هزار شدند
متولد شدند جوباران  
جويباران به دامن صحرا
رشته در رشته تاروپود شدند
دست در دست يکدگر دادند
عهد بستند و زنده‌رود شدند  
ما همان چشمه هاي کم آبيم
زندگي جمع دوستانه ماست
ما اگر ضرب در هزار شويم
ماندگاريم و جاي ما درياست»(/79و80)           
 
از ويژگيهاي بيابانکي يکي اينست که بسيار خوب و زيبا شعر مي‌خواند،رابطۀ شعرخواني و شعرگويي رابطه‌اي دوسويه است. به گفتۀ عمران صلاحي  شعر هنري شنيداريست، شاعر شعر را مي‌گويد تا مخاطب بشنود، شاعر خوب مثل يک موسيقيدان است . آنچه شعر را در حافظه نگه مي‌دارد، صدا و طنين کلمات است. هر کلمه آهنگي در خود نهفته دارد، مثل ظرفي بلورين بايد ضربه‌اي به آن بخورد تا طنين پيدا کند. شاعر رهبر ارکستر کلمات است، او کلمات را به همنوايي مي‌رساند. واژه ها در شعر بعضي شاعران درست مثل زن و شوهري هستند که با هم نمي‌سازند! بعضي شعرها به رغم داشتن تصاوير زيبا در حافظه نمي‌ماند. در اين شعرها کلمات از گفتار بازمانده اند. بعضي شاعرها به جاي اينکه کلمات را به  صدا درآورند، خودشان را به صدا در مي‌آورند! ...و اينها همان شاعران پر سر و صدايي هستند که جز به شهرت و آوازه نمي‌انديشند، همانهايي که اصلا به روابط همنشيني واژه‌ها توجهي ندارند و نمي‌دانند مقدمۀ هر شعر خوبي انتخاب واژه‌هاي مناسب است، و البته مسلم است که شاعري مي‌تواند واژۀ خوب برگزيند که دايرۀ واژگاني وسيعتري داشته باشد. يعني آنقدر شعر خوانده باشد و خوب خوانده باشد که به اصطلاح وقتي حرف مي‌زند يا شعر مي‌گويد،با کمبود واژه رو‌به‌رو نشود!... و خلاصه اينکه سعيد بيابانکي از جمله شاعران موفقي است که خيلي خوب واژه‌ها را مي‌شناسد، و مي‌داند که دارد شعر مي‌گويد، و تفاوت کلام منظوم و کلام شاعرانه را به خوبي مي‌شناسد. براي همين است که وقتي غزل مي‌گويد، درگير لفظ‌پردازي و تصويرسازي‌هاي زائد نمي‌شود، سادگي زبانش ناشي از گستردگي دايرۀ واژگان اوست که به راحتي ، بهترين‌ها را بر مي‌گزيند و طبيعتاً بيشترين مخاطب را به دست مي‌آورد. اگر نشاني غزل ناب را مي‌خواهيد حتماً سري به سروده‌هاي بيابانکي بزنيد، سروده هايي که  در اين آشفته بازار نوگرايي و نوانديشي، هنوز هم ذات غزل را در خود حفظ کرده‌اند و  بي آنکه نشاني از کهنگي و تقليد در خود داشته باشند، خاطره ناب غزل دورۀ خراساني را در دل‌ها و ديده‌ها زنده مي‌کنند. تصويرهايش ساده، شفاف و بسيار معتدل است  و اينگونه است که در غزل « سنگ تمام » مي‌گذارد:
 «امشب چراغ غم را بر دوش بام بگذار
دست مرا بگير و در دست جام بگذار
زنهار نشکند دل، اين آبگينۀ ناب
در خواب مرمرينم آهسته گام بگذار
يک سو بريز زلفي، سويي بکار چشمي
جايي بپاش بويي، هر گوشه دام بگذار
آرامشي است يکدست، تلفيق خواب و مستي
نام دو چشم خود را دارالسلام بگذار
تا فاش گردد امشب رسوايي من مست
داغي ز بوسه‌هايت بر گونه‌هام بگذار
دار و ندار من سوخت، آتش مزن دلم را
اين بيت را براي حسن ختام بگذار
يک شيشه مي بياور، يک جام عطر و لبخند
لختي برقص امشب، سنگ تمام بگذار!»(1/39و40) 
 
 بيابانکي چنانکه ازغزلهاي اين مجموعه پيداست، به «غزل ناب» توجه ويژه‌اي دارد و در اينکه همواره شعري تازه بگويد، حساسيت بسياري از خود نشان داده است. او شاعران زمان خود را تشنۀ مضامين نابي مي‌داند که حرفي براي گفتن  داشته باشد و به اصطلاح خواننده را تکان دهد. خود شاعر هم هوس زير و رو شدن دارد و به دنبال طرحي تازه از غزل است، غزلي که البته « تعهد» دارد اما تعهد  و التزام به ذات غزل، غزلي که حرفش را در قالب تصاوير شعري مي‌زند و با «حسن و ملاحت» جهان را تسخير مي‌کند!
« فراز ني دو لبت را به سوختن وا کن
که شاعران به مضامين ناب تشنه‌ترند»(1/14)  

« تکان‌دهنده‌ترين شعرت اي رفيق کجاست
بخوان بخوان هوس زير و رو شدن دارم»(1/31)  

«دو واژه  از دو لبي را کنار هم چيدند
دو بيت ناب سرودند و بو‌سعيد شدند!»(1/34)  

«تنم در آتش شعري نگفته مي سوزد
عجيب اينکه تمام اجاق‌ها خاموش»(1/45)  

« اين دفتر بي‌معني را در دجله بيفکن شاعر
طرح غزلي ديگر ريز، فکر سخني بهتر کن!»(1/48)  

« مشکن به سنگ حسرت سر و دست  جام ما را
تو که ناب و پخته خواهي سخنان خام  ما را»(1/55)

... و زيبا تر از همه، غزل جذاب و بي نظير« خانه‌برانداز»  است که بي گمان يکي از بهترين نمونه‌هاي غزل ناب در بين شعرهاي بيابانکي است. غزلي که نشان دهندۀ  توانايي بالاي شاعر در بکارگيري واژه ها – با توجه به موسيقي دقيق و حساب شدۀ کلام - و ارائۀ تصاوير ناب شعري است:
« اي شعر من از نم نم آواز دو چشمت
آغاز سخن بسته به آغاز دو چشمت
آميزه‌اي از شعر تر حافظ و سعدي است
اي فتنۀ خاموش به شيراز دو چشمت
تار است مفاهيم پريشان دو زلفت
ناب است مضامين غزل‌ساز  دوچشمت
در ديدۀ ناباور من اين همه آشوب
يا از دو لبت يا دهنت يا ز دو چشمت
عمري ست که رندان جهان خانه بدوشند
از حادثۀ خانه‌برانداز دو چشمت»(1/61و62)     
   
  در اشعار بيابانکي بسيارند غزلهايي که بي‌نقابند و بي‌دروغ! غزلهايي که از احساس راستين  شاعر سرچشمه گرفته‌اند، اشعاري که با يکبار خواندن هم در حافظه مي‌مانند، خيلي خوب و راحت با مخاطب ارتباط برقرار مي‌کنند و بر دل مي‌نشينند، چون حتماً از دل برآمده‌اند. اين شعرها کمتر شاعر را درگير قافيه‌بندي و تصنع مي‌کنند. يعني اين شاعر است که عليرغم محدوديت ظاهري قالب غزل، کاملاً هوشيار است و به هيچ‌وجه خود را  مقيد و ملزم به رعايت تعداد ابيات و بکارگيري تمام کلمات موجود قافيه در يک غزل نمي‌کند. درواقع هرجا حرف شاعر تمام مي‌شود، غزل هم پايان مي‌پذيرد، حتي در غزل‌هايي که روايي نيستند و تقريباً هر بيت حرفي مستقل دارد. و اين  در غزل بسيار مهم است و نشان دهندۀ توانايي بالاي شاعر در نحوۀ بيان و استفاده از تصويرهاي نو در شعر امروز است.
       
  بيابانکي تا آنجا که توانسته گرد تقليد نگشته و در شعرش نشانه‌هايي از ابتکار و نوآوري ديده مي‌شود که بسيار قابل توجه است تا جايي که زبانش زباني خاص  و منحصر بفرد شده است. درواقع تشخص زباني و سبک شخصي  غزل سعيد از ويژگيهاي عمدۀ شعر او و غزل امروز اصفهان است. خيلي خوب از اصفهان حرف مي‌زند و زيبايي اين شهر دلفريب را - البته همراه با نوعي نوستالژي-  دوچندان مي‌کند:
« اي شعر اي الهۀ اندوهگين من
اي همصداي طبع خيال‌آفرين من
از اصفهان پريچۀ باغ خدا بگو
از خاطرات در دل شب ته‌نشين من
ديشب به کشتزار شبش چنگ برده‌ام
امشب ستاره مي‌چکد از آستين من
يخ بسته نوجواني من پشت چارباغ
خورشيد! يک سحر بنشين ترک زين من
خواجو- ترانه ساز نحيف هزار تو-
پاها در آب خم شده بر سرزمين من
زاينده رود- خاطرۀ ناب زردکوه-
ماري شده‌ست سبز و رها در کمين من
اين دوزخ ، اين شلوغي ممتد چه کرده است
با آن دل بهشتي ساحل نشين من
شب بافه بافه زلف رها کرده در کوير
اينجا چه مي‌کند غزل خوشه‌چين من
فردوس بسته است پلي در برابرم
دوزخ نشانده دسته گلي بر جبين من
در غرفه‌هاي نقش جهان چرخ مي‌خورند
آوازهاي گمشدۀ سرزمين من!»(1/53و54) 
 
...همچنين غزل «در سوگ زنده رود»، سوگ‌سرود زيباي ديگري است که در اندوه خشک شدن آب حيات اصفهان،گرفتار «عروس آينه پوش غزل» بيابانکي شده است! غزلي که تو را به ديدار مسجد شيخ لطف الله فرا مي‌خواند و هواي  بازار هنرمندان نقش جهان به سرت مي زند. با شاعر همراه مي‌شوي و براي جاري بودن«آب حيات» نصف جهان دعا مي‌کني:
« خدا کند که ميان چهل ستون آوار
شوم اسير و نبينم به زير آوارت
چه شد طراوت زاينده‌اي که مي‌آورد
پرنده‌هاي سبکبال را به ديدارت
سي و سه بار به تسبيح اشک موييدم
مگر دوباره ببينم صبور و سرشارت
...به حوض آينه پاشويه مي‌کنيم تو را
مگر که سرد شود دست و پاي تبدارت
خدا کند که سياهي نياورد امشب
کلاغ‌هاي سيه‌چرده را به ديدارت!»(1/67و68)

  الف) تضمين ها:
  از سعدي ،در غزل« اي گنج نوشدارو...»:
اي گنج نوشدارو، بر خستگان نظر کن
"مرهم به دست و ما را مجروح مي‌گذاري!" (1/12)
 
از حافظ، در غزل « تبر» : 
" در اندرون من خسته دل ندانم کيست"
گمان کنم بتي از جنس خويشتن دارم»(1/32) 

 از حافظ، در غزل« حافظانه»:
مي حرام است مگر رقص‌کنان در شب قدر
" فتوي پير مغان دارم و قولي است قديم"(1/44) 
 
از حافظ، در غزل« ستاره ها همه روشن»:
" چراغ صاعقۀ آن سحاب روشن باد!"
که خواست آتش آلونک مرا خاموش(1/46)
 
 استفاده و اقتباس سعيد از شعر ديگران- هرچند مختصر- نشانگر توجه او به فرهنگ ادبي گذشته، و مبين اين نکته است که بيابانکي عنايت خاصي به بزرگان شعر و ادب سرزمينش دارد و دنياي هنري اطراف خود را به خوبي مي‌شناسد. شعرها و مضامين ديگران همچون گوهرهاي  يگانه‌اي به رشتۀ غزل بيابانکي درآمده‌اند:
 از بهمن رافعي، در غزل«گلدان ترک خورده»:
هوهوزن و کشکول به دوش از پس ديوار
"در حسرت ديدار تو آواره‌ترينم"(1/42)
 
 از دکتر شفيعي کدکني، در غزل«سلام»، که اشاره اي زيبا به شعر معروفش،«گون و نسيم» هم دارد:
هله اي نسيم رحمت تو برو سفر سلامت
"به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را"(1/56)

  اقتباس از شعر فروغ فرخزاد، در غزل«چراغ»:
"تا يک نظر به کوچۀ خوشبخت بنگرم
مي‌آوري براي من اي نازنين چراغ؟"(1/64)
 
 اشاره به عمّان ساماني، در غزل«ني سواران»:
"سينه‌هاي ما سراسر بي‌سر‌و‌ساماني است
خلوت ما را پر از عمان ساماني کنيد!"(1/16) 
 
... و نشانه هايي از شور و شيدايي مولوي و خروش خيام:
« يک روز به فردوسم و يک روز به دوزخ
نيمي همه از کفرم و نيمي همه دينم»(1/41)  

«اي حادثه شهرآشوب هو هو کن و بر دف ها کوب
شش ريشۀ غم را بر‌کن! نه گوش فلک را کر کن!»(1/47)

   ب)تلميح ها:
«دست بي‌وضو مزن بر ستيغ آفتاب
آي تيغ بي‌حيا شرم کن وضو بگير!»(1/10)  

« خورشيد در تنورست مهتاب در عماري
اي آسمان بي‌يار بنشين به سوگواري»(1/11)  

«نخوانده‌اند مگر حج ناتمام تو را
که حاجيان به حج رفته باز هم حجرند»(1/14)  

« پاي دل من از بس لنگيد به عشق تو
چشمان مغول‌زادت پنداشت که تيمورم
يک روز برادرها بي‌پيرهنم کردند
عمري‌ست در اين صحرا من وصلۀ ناجورم
...راضي به رضايت من، اي شربت زهرآگين
برخيز و تعارف کن يک خوشۀ انگورم!»(1/35و36)  

« دست تاريک مرا روشن و نوراني کن
اي گريبان تو همزاد گريبان کليم!»(1/44)  

« بر بندبند نايم بند است و بي‌نوايي
زنداني‌است انگار مسعود سعد در من»(1/51)  

ج) حافظانه ها:
       بيابانکي را شاعري مي‌دانم متأثّر از حافظ و دلبستۀ سعدي، بويژه در رندانه‌ها و ابيات قلندرانه‌اش؛ جايي که مستقيماً تحت تأثير خواجۀ رندان و بويژه طنز عاشقانه و رندانۀ او بوده است. در بسياري از شعرهاي بيابانکي، همچون شعر حافظ، خواننده به خوبي ،تقابل دو مفهوم رندي و زهد را حس مي‌کند و مي‌بيند که سعيد چگونه با طنّازي سعدي و رندي حافظ، از زهد دروغين رياکاران و بي‌پردگي حريفان سفله، پرده بر مي‌دارد:
« بوي گيسوي تو را نيمه شب آورد نسيم
تازه شد در دل من ياد رفيقان قديم
جام اندوه مرا ياد تو کوبيد به سنگ
زنگ آواز مرا بوي تو آغشت به سيم 
...دست تاريک مرا روشن و نوراني کن
اي گريبان تو همزاد گريبان کليم
زاهدم گفت زن افسونگر و شيطان صفت است
آي مردم! بگريزيد ز شيطان رجيم!
تو چه شيطان رجيمي که پس پيرهنت
چشمۀ شير نهان است چو جنّات نعيم
تو چه شيطان رجيمي که گه بوس و کنار
مي چکد از دو لبت شربت رحمان و رحيم
...باکم از دوزخ و از دوزخيان نيست ولي
غم هجران تو آن روز عذابيست اليم
مي حرام است مگر رقص کنان در شب قدر
« فتوي پير مغان دارم و قولي است قديم»
دشت ارزاني‌ات اي تنگ نظر! ما را بس
جامي و تاري و ياري و همين کهنه گليم»(1/43و44)  

« تا فاش گردد امشب رسوايي من مست
داغي ز بوسه‌هايت بر گونه‌هام بگذار!»(1/40)  

« قدح تمام ما را ز شراب تلخ پر کن
بگذار تا به نيکي نبرند نام ما را»(1/55)  

«امشب به کنج ميکده جايي به من بده
ساقي بيا و جام بلايي به من بده!»(1/71)
       
 چنانکه گفتم، بيابانکي شاعري است پايبند به سنت غزلسرايي ادب پارسي، با همان سادگي دورۀ خراساني و لطافت و شيريني دورۀ عراقي،که حتي انديشه‌هاي فلسفي را هم بسيار ساده و همه فهم بيان کرده است، و اين موضوع، بويژه در عاشقانه‌ها به‌خوبي مشهود است. با اين حال او شاعري است بسيار هوشمند و آگاه که  سنتهاي شعري گذشته را بي‌آنکه نشاني از تکرار در آن باشد، بازآفريني مي‌کند:
« با آنکه هزاران بار از عشق سخن رفته ست
تازه‌ست هنوز اين غم وين قصۀ تکراري
اين بيش و کم مرموز غمنامۀ عشّاق است
يک لحظه نظربازي يک عمر گرفتاري!»(1/50)
     
 درک محتواي غزل نيازمند آگاهي صرف از گذشته‌ها نيست، اگر استعاره يا تشبيه را نداني، باز هم لذتي را که بايد و شايد از غزل مي‌بري، با او همراه مي‌شوي و غزل مي‌شود خودِ تو و زبان دل تو که گويي حرف دلت را سفارش داده‌اي و شاعر به گوش جانت خوانده است:
« من شيشۀ دلتنگي دلهاي غمينم
اي کاش که دست تو بکوبد به زمينم
...بوي تو شبي يک دم از اين کوچه گذشته ست
عمري‌ست که شب تا به سحر کوچه‌نشينم»(1/41و42)
       
 به اعتقاد بيابانکي شعر يک نوع آگاهي است و شاعر هم انساني آگاه، شاعري که اگرچه تغزّل را ترجيح مي‌دهد اما معشوقش، محبوب همۀ مردم و « منِ» غزلش « منِ» اجتماعي است. اين « من» هم شيرين است و هم جذاب، که با طنازي و ترزباني خيلي چيزها را به تو مي‌آموزد! عاشقانه هاي او پويش و بالندگي باطراوتي دارد که هر لحظه چون باراني بهاري شکوفه‌هايي تازه در دفتر شعر معاصر مي‌روياند و هر غزلش چون شقايقي سرخ و تازه، با داغي از گذشته‌ها، در چهارباغ انديشه و تغزّل، به اصفهان امروز لبخند مي‌زند:
« دل گر چه زما کندي، لبخند بزن اي دوست
خوش باش که دل بردن از ساده‌دلان ساده ست»(1/28)  

« پاي دل من از بس لنگيد به عشق تو
چشمان مغول‌زادت پنداشت که تيمورم»(1/35)  

« سهم من و تو از عشق، زيبا و عادلانه است
يک مشت استخوان تو ،يک مشت بال و پر من»(1/52)  

«اين لف و نشر يکدست کار بزرگ عشق است
ليلا و بيقراري، مجنون و ني سواري!»(1/11)
      
  اصفهان به تنهايي مرواريد گرانبها و درخشاني است در پهنۀ گيتي. با اين حال غزل اصفهان تا سالها به وجود شاعران موفق و بي‌ادعايي چون بيابانکي افتخار خواهد کرد، شاعري که خود به داشتن «غم هاي کوچک» شعرش مي‌بالد. هر چه بيشتر از او مي‌خواني و مي‌نويسي، به زيبايي شعر و دقت و ظرافتي که در سرودن غزل‌ها به خرج داده، بيشتر و بهتر پي مي‌بري. وقتي براي نخستين بار غزل را مي‌خواني، نمي‌تواني هيجانت را پنهان کني، و تازه پس از اين است که لذت دانستن را درمي‌يابي. در مستي تصاوير زيبا وارد دارالسلام غزل مي‌شوي و از آنجا به انديشه‌اي بلند و زيبا مي‌رسي. در پاي ايواني طلاکاري مي تواني «غمنامۀ عشّاق» را بخواني و با شاعر هم‌آواز شوي:
« آراسته‌ام با اشک اين چهرۀ چرکين را
گفتي که تماشايي ست، ايوان طلاکاري
آن چشم شراب‌آلود مجموعۀ اضداد است:
-سرمستي و هشياري، بيماري و بيداري-
اين بيش و کم مرموز غمنامۀ عشاق است:
يک لحظه نظربازي، يک عمر گرفتاري!»(1/50)  

«کاسه هاتان پر شدند از سکه‌هاي اشک وآه
اي پريشان روزها کم کاسه‌گرداني کنيد!»(1/16)  

« سياهي از همه جا روسياهي از همه سو
خوشا به حال شهيدان که روسفيد شدند»(1/34)  

« آرامشي است يکدست تلفيق خواب و مستي
نام دو چشم خود را دارالسّلام بگذار!»(1/40)  

« کجاست آن که مرا مثل لاله روشن کرد
و برفروخت چنين در شب عزا خاموش
هم او که رفت و سراغ از نسيم هم نگرفت
که شمع خانۀ ما روشن است يا خاموش»(1/46)  

« بيتابم و بيدارم زنداني تکرارم
مي‌چرخم و مي‌نالم چون ساعت ديواري»(1/49)  

« چشم انتظاري من شب را سياه‌تر کرد
از بس ستاره چيدم از شام تا سحر من»(1/52)  

« لب بام ما نشستي خم زلف خود گشودي
زچه رو سياه کردي شب نقره‌فام ما را
به هواي بوي زلفي که ز بام ما فشاندي
همه شب سحر ببوسد لب پشت بام ما را»(1/55و56)  

« تو روزگار سراسر گذشت من بودي
به حيرتم که چرا روزگار بي‌تو گذشت!»(1/70) 
.
.
.
+ نوشته شده توسط مرتضی رشیدی آشجردی در شنبه پانزدهم بهمن 1390 و ساعت 16:20 |

 ...!

قمقمه : پَه نه پَه قم هالیووده!
زنبوردار : کسی که همسر بلوند دارد!
کاشمری : در آرزوی ازدواج!
کاج : نمایندگی انتشارات گاج در دوبی!
ژنتیک : ژنی که عامل اصلی تیک زدن در انسان می باشد!
هشتگرد : ۵!
خورشت بامیه : مسئولیت پختن خورشت بر عهدۀ من است!
وایمکس : درنگ چرا؟
خراب : نوعی نوشیدنی حاوی تکه های کوچک خر!
شیردان : آنکه شیر خوب را از بد تمیز می دهد!
گشتاور: یک سری همسایۀ نخاله که به هنگام برگزاری مهمانی‌های شبانه پلیس را خبر می کنند!ا
چرا عاقل کند کاری‌:‌ یک ضرب المثل شیرازی!

البرز: عربها به پرز گویند!

هردمبیل: جایی که در آن بابت هر چیزی قبض صادر میشود!

غیرتی: هر نوع نوشیدنی به جز چای!
قرتی : نوعی چای که با قر و حرکات موزون سرو میشود!
پنهانی : قلمی که جای جوهر با عسل مینویسد!
مختلف : مرگ مغزی!
مورچه خوار : خواهر مورچه. فحشی که موریانه ها به هم می دهند!
جدول : کسی که نیاکانش علاف باشند را گویند!
کره حیوانی : بیچاره ناشنواست!
کته ماست : آن گربه مال ماست!
Saturday : روز جهانی ساطور
کراچی : پس تکلیف ناشنوایان چه میشود ؟
سه‌پایه : ۳ تا آدم باحال که همیشه پایه هر حرکتی‌ هستند.
یک کلاغ چهل کلاغ : نبردی ناجوانمردانه بین کلاغ‌ها.
وانت : اینترنت آزاد و بدون فیلتر.
اسلواکی : نرم و خرامان گام برداشتن!
نیکوتین : نوجوانی خوش سیرت.
نلسون ماندلا:نلسون اون وسط گیر کرده!
تهرانی: تیکه های هلوی باقیمانده ته آبمیوه!

.

.

.

"لا ادری"

+ نوشته شده توسط مرتضی رشیدی آشجردی در دوشنبه دهم بهمن 1390 و ساعت 22:44 |

یاد و یادبود

«بس که از بی‌اعتباری‌های خود شرمنده‌ام

آنچنان سوی تو ‌می‌آیم که گویا می‌روم!»

درود بر دوستان عزیز!

در ابتدا عرض شود که بیت بالا را به جهت عرض شرمندگی و بیان دیرآمدگی‌مان بالا آوردیم! و صریحاً اعتراف می‌کنیم که واقعاً بی معرفت و بی کلاس و بی وفا شده‌ایم که اینقدر دیر به روز می‌شویم. به هر حال گرفتاری‌های کار و بار دانشگاه و تعلقات دنیای فانیست که اینگونه از دوستان و بوستان دورمان کرده است...

این بار به معرفی کتاب مستطاب «یاد و یادبود» مجموعه اشعار طنز و نطنز حضرت باستانی پاریزی استاد دانشگاه تهران و پدر تاریخ ایران می‌پردازیم و البته بیشتر به طنازی‌های ایشان اشاره خواهیم داشت. محمد ابراهیم باستانی پاریزی متولد 1304 در پاریز کرمان، از معدود تاریخ نویسان ادیبیست که نوشته‌های شیرینش را کمتر کسی است که نخوانده باشد. غیر ممکن است مطلبی تاریخی را با لطیفه و طنز همراه نکند و همین نکته است که روایات تاریخی‌اش را شیرین و لطیف و البته باور‌پذیر می‌کند. طبع لطیف و نکته سنجی استاد زبانزد دوستان و شاگردان اوست که به‌ویژه در اشعار زیبایش جلوۀ دیگری دارد. در مجموعۀ یاد و یادبود که نخستین بار در سال 1327 چاپ شد غزل‌ها، قصاید، مثنوی‌ها و مخصوصاً قطعات بسیار لطیف و دل‌انگیزی می‌توان یافت که خاطر هر خواننده‌ای را شاد می‌کند. در مقدمۀ چاپ اول این مجموعه یادداشتهایی بسیار خواندنی از  منوچهر حقگو،  سعید نفیسی،  سید محمد هاشمی، محمد امین ریاحی، استاد جمالزاده و سعیدی سیرجانی دیده می‌شود که در شناخت سبک و اندیشۀ باستانی پاریزی بسیار سودمند است.  یاد و یادبود یکبار دیگر هم در سال 1365 توسط انتشارات علمی منتشر شد و اکنون هم در شمار کتاب‌های نایاب است. پیش از اینکه تعدادی از شعرهای طنز این مجموعه را بخوانیم، فهرستی از آثار استاد باستانی ـ به عنوان پبش پرداخت ـ  تقدیم می‌شود:

فهرست کتاب‌ها:

الف ــ مربوط به کرمان

1.       پیغمبر دزدان

2.       نشریۀ فرهنگ کرمان

3.       راهنمای آثار تاریخی کرمان

4.       دورۀ مجله هفتواد

5.       تاریخ کرمان (تصحیح و تحشیۀ تاریخ وزیری)

6.       منابع و مآخذ تاریخ کرمان

7.       سلجوقیان و غز در کرمان

8.       فرماندهان کرمان (تصحیح و تحشیه تاریخ شیخ یحیی)

9.       جغرافیای کرمان (تصحیح و تحشیه جغرافی وزیری)

10.    گنجعلی خان

11.    وادی هفت واد

12.    تاریخ شاهی قراختائیان

13.    تذکرۀ صفویه کرمان

14.    صحیفه الارشاد (پایان صفویه)

ب ــ مجموعه هفتی (سبعۀ ثمانیه)

1.       خاتون هفت قلعه

2.       آسیای هفت سنگ

3.       نای هفت بند

4.       اژدهای هفت سر

5.       کوچۀ هفت پیچ

6.       زیر این هفت آسمان

7.       سنگ هفت قلم

8.       هشت الهفت

ج ــ سایر کتب:

1.       ذوالقرنین یا کوروش کبیر

2.       محیط سیاسی و زندگی مشیرالدوله

3.       اصول حکومت آتن، ترجمه از ارسطو

4.       تلاش آزادی (برندۀ جایزۀ یونسکو)

5.       یعقوب لیث (این کتاب به زبان عربی ترجمه و در قاهره چاپ و منتشر شده‌است.)

6.       شاه منصور

7.       سیاست و اقتصاد عصر صفوی

8.       اخبار ایران از ابن اثیر (ترجمۀ الکامل)

9.       از پاریز تا پاریس

10.    شاهنامه آخرش خوش است

11.    حماسۀ کویر

12.    تن آدمی شریف است...

13.    نون جو و دوغ گو

14.    جامع المقدمات

15.    فرمانفرمای عالم

16.    از سیر تا پیاز

17.    مار در بتکدۀ کهنه

18.    کلاه گوشۀ نوشین روان

19.    حضورستان

20.    هزارستان

21.    ماه و خورشید فلک

22.    سایه‌های کنگره

23.    بازیگران کاخ سبز

24.    پیر سبزپوشان

25.    آفتابه زرین فرشتگان

26.    نوح هزار طوفان

27.    در شهر نی سواران

28.    شمعی در طوفان

29.    خود مشت مالی!

30.    محبوب سیاه و طوطی سبز

31.    درخت جواهر

32.    گذار زن از گدار تاریخ

33.    کاسه کوزۀ تمدن

34.    پوست پلنگ

35.    حصیرستان

36.    بارگاه خانقاه

37.    هواخوری در باغ با گوهر شب چراغ

 و اما شعرها:

ابتدا غزل معروفی که توسط مرحوم بنان در یادبود مرحوم صبا خوانده شده‌است:

یاد آن شب که صبا بر سر ما گل می ریخت

بر سر ما ز در و بام و هوا گل میریخت

سر به دامان منت بود و ز شاخ  بادام

بر رخ چون گلت آرام صبا گل میریخت

خاطرت هست که آن شب همه شب تا دم صبح

گل جدا، شاخه جدا، باد جدا گل می ریخت

نسترن خم شده، لعل  تو نوازش می‌داد

خضر گویی به لب آب بقا گل می ریخت

زلف تو غرقه به گل بود و هر آنگاه که من

می زدم دست بدان زلف دو تا گل می ریخت

تو چو خوبان بهشتی سوی مه خیره و باد

چون عروس چمنت بر سر و پا گل می ریخت

گیتی آن شب اگر از شادی ما شاد نبود

راستی تا سحر از شاخه چرا گل می ریخت؟

شادی عشرت ما باغ گل افشان شده بود

که به پای تو و من از همه جا گل می ریخت

 

اما اوج لطافت و ملاحت را در رباعی‌ها و قطعات استاد باید دید:

 شیشۀ عینکت فتاد و شکست

چشم مستت سلامت ای سرمست

من نگویم تو خود بده انصاف

شیشه را دست مست کس داده است؟

 

ندانی از چه عرف عامیانه

دو همداماد را خوانده است همریش؟

ازان باشد که این دو یکدگر را

چو می بینند در بازار تجریش

بجنبانند با هم ریش و گویند

بدین جنباندن اسرار دل خویش

کزان معجون که بر ریش من افتاد

به ته ریش تو هم بستند درویش!

 

بتی ز مبحث فیزیک خواست تا گوید

لطیفۀ اتم و رادیو گرافی را

گشود تا دهن تنگ گفتمش کافیست

که من معاینه دیدم اتم شکافی را!

 

دخت ارمن اندرین شهر آنچه هست

روی هم ای کاش یک لب داشتند

می نهادند آن یکی لب را شبی

بر لب من صبح بر می داشتند!

 

گویند بر رخت اثر سالک است و من

گویم خدا برای من اعجاز کرده است

یعنی به گوشۀ رخ نازکتر از گلت

جایی برای بوسۀ من باز کرده است!

 

دید روح داروین در لاله زار

پیره زالی لب به رژ آلوده را

شکر یزدان را بجای آورد و گفت:

کشف کردم حلقۀ مفقوده را!

  

گفتم لبت که همچو شعار صلیب سرخ

کارش همیشه خسته نوازیست زنده باد

گفتا که خسته را بنوازد به شرط ناز

گفتم تو گر بنوازی نازیست زنده باد!

 

پرسید یکی که آخر آن دلبر مست

دانی به کدام حزب و مسلک پیوست؟

گفتم که من این نکته ندانم اما

در مکتب عشق و مهر با ما که چپ است!

.

.

.

بدرود!

 

 

 

+ نوشته شده توسط مرتضی رشیدی آشجردی در دوشنبه یازدهم مهر 1390 و ساعت 14:14 |

التفاصیل

پیشتر هم فرموده بودیم که خواندن بعضی از کتابها جزو واجبات است و مسلم است که روز حساب و کتاب، حساب این کتابها را هم باید بدهیم. بخصوص برای ما اهل کتاب(!) که دیگر خیلی واجب و بلکه فریضه است و اگر بجا نیاوریم، سر پل صراط حتماً یقه مان را خواهند گرفت! 

یکی از همین موارد واجب القرائه، کتاب مستطاب «التفاصیل» نوشتۀ جناب فریدون توللی شاعر خوش قریحه و نکته سنج شیرازی است. این کتاب از همانهایی است که اگر نخوانید حتماً در امتحان نهایی آنطرف آب رد خواهید شد. و از کتابهایی است که اگر نخوانید نصف عمرتان بر باد خواهد بود. و باز از کتابهایی است که حتی اگر پیدایش نکردید می توانید از کسی قرضش بگیرید و دیگر هم پسش ندهید چنانکه شاعر فرماید:

ناکس بود آنکس که کتابی بدهد کس

ناکس تر از آن کس که کتابش بدهد پس!

یا می توانید بدزدید یا افستش کنید یا اصلاً خودتان بچاپیدش یا مثل کالاهای قاچاق در بازار سیاه دنبالش بگردید. و اما چند نکته اندر احوالات التفاصیل:

1.       نوع ادبی التفاصیل نقیضه یا پارودی است. (نقیضه نیز چنانکه می دانید شعر یا نثریست که به تقلید از شعر و نثر دیگری ساخته شده و مبتنی بر طنز یا تمسخر، یا به قول ادبا نیشخند و ریشخند باشد. نمونۀ دیگر این نوع ادبی، رسالۀ اخلاق الاشراف جناب عبید زاکانی، نقیضۀ اوصاف الاشراف خواجه نصیر توسی است. توضیحات بیشتر و بهتر را در کتاب نقیضه و نقیضه سازان مرحوم مهدی اخوان ثالث بخوانید.)

2.       فریدون توللی(1298-1364) التفاصیل را در خلال سالهای 1320 تا 1324  نوشته است.

3.       متن کتاب شامل 75 قطعه است که نویسنده برای هر یک مقدمه ای فراهم کرده و ضمن آن توضیحاتی دربارۀ قطعات آورده است.

4.       قطعات این کتاب ارزشمند عمدتاً انتقادی و در باب مسائل مختلف اجتماعی، سیاسی و مذهبی است که به شیوه ای بسیار جذاب و خواندنی نوشته شده است.

5.    خواندن کتاب را به همۀ زبان بازان و متلک پردازان عرصۀ طنز و انتقاد توصیه می کنیم.                   

6.       آخرین چاپ این کتاب(البته تا جایی که بنده می دانم!) بهمن ماه 1348و توسط کانون تربیت شیراز صورت گرفته است!

در ادامه قطعاتی از التفاصیل را می خوانیم:

اختلاس

       و اختلاس بر وزن اسکناس اندر لغت سرقت را گویند و اخص آن سرقت دیوانیان است از خزانه و در تسمیۀ این کلمه عقاید متفاوت است. زمره ای کتابت آن با صاد کرده و ریشۀ آن را خلوص دانسته اند و حجت ایشان اینکه مأمور مختلس را ارادت و اخلاص چنانست که کیسۀ خویش از خزانۀ دیوان فرق ننهد و جدایی در  میانه نبیند چنانکه شاعر فرماید:

قطعه

خلوص نیت و اخلاص چون به پیش آمد

ز جیب خویش منه فرق جیب دولت را

ببر ز کیسۀ دیوان و قصر و کاخ بساز

به خویش راه مده خواری و مذلت را!

گروهی دیگر اختلاس را از اختلال حواس گرفته و به همین علت مختلسین را از سیاست و مجازات معاف دانسته اند.

قطعه

ز اختلال حواس است اختلاس ای دوست

که هوشیار بدین کار تن نخواهد داد

جنون محض بود ورنه مرد روشن رای

تن از برای یکی پیرهن نخواهد داد!

خواجه علی طفیلی در رسالۀ مصباح المختلسین اختلاس اندک را تحریم فرموده و حجتی که آورده اینست که چنین مختلس را یارای ارضای فراتران خود نیست و گاه باشد که مغرضین بر وی حسد برند و به زندانش اندازند.

قطعه

در پی دانه مرو همچو کبوتر که تو را

عاقبت بهر یکی دانه به دام اندازند

صید کن شیر صفت نیم بخور نیم ببخش

تا به هر جا که روی بر تو سلام اندازند

و بر مختلس است که در امر اختلاس همت بلند دارد و از مسروقات خویش بخشی گران نثار فراتران کند و بقیت آن به نام خویش به کار ابتیاع ضیاع زند و عمر در شادکامی بسر آورد که گفته اند:

شعر

تو دزدی می کن و در کیسه انداز

که دزدان راست در این ره سرودی

اگر دزدی نباشد در ادارات

در استخدام دولت نیست سودی!        

***

بخشهایی از قطعۀ نفت:

و نفت بر وزن جفت آتشین آبی را گویند که نیاشامند و بر جای زیت در مخزن سراج ریزند و فتیله نهند و بسوزانند و جلباب ماتم از رخسار نو عروس شب بر گیرند و تیرگیها زائل دارند و شعلۀ نفت را خاصیتی است که در زیت و شموع نباشد. ابوالنجم جرجیس بن بهرام بن یافث نفت سوز طبری فرماید:

امشب مگر به نفت نمی سوزد این چراغ

یا خود نگشته روشنم از تاب می دماغ

...خیز ای غلام و کوزه به پیش آر و می بریز

بو تا دهیم خاطر افسرده را فراغ

...روشن شود هزار چراغ از فتیله ای

ما را فتیله هست و نمی سوزد این چراغ!

...و از برکت نفت نیز چونان لبن که از آن سر شیر و ماست و دیگر لبنیات سازند، چیزها توان ساخت و هم از آن جمله است مومیائی و قطران و قیر و روغن فرنگی که در علم طبابتش وازلین گویند و بر جای روغن عقرب در حفرات مجروحه چپانند.

بیت

وازلین بر زخم مژگانت نهادم به نشد

تیر مژگانت مگر با وازلین آغشته بود!

***

  بخشهایی از قطعۀ قرتی:

و قرتی بر وزن شرتی اندر لغت شخصی را گویند که رعایت سنین عمر نکند و در هر کار جلافت پیشه گیرد و آن خود بر دو گونه است. نخست قرتیان مذکر باشند که جامۀ تنگ بر تن پوشند و غازه بر چهره زنند و جوانب ابروان به مدد منقاش بر گیرند و زلفین به تصنع چین و شکن دهند و سبلت به تمامی بتراشند و به هنگام مشی، اسافل اعضا رقاص وار بجنبانند و بر زمین منت فروشند و چون گاه صحبت فرا رسد، ...با غمزات و عشوات جان مخاطب رنجه دارند. چنانکه ابوالمرافعة بن الواط بیرجندی صاحب کتاب الغمزات دربارۀ این گروه فرماید:

قطعه

قر بده اعضا بجنبان غازه بر رخساره زن

ترک قرآن گوی و فکر دین و دینداری مکن

ابروان باریک کن چون موی و گیسو پر شکن

غمزه بی اندازه ریز و مردم آزاری مکن!

دو دیگر قرتیان مؤنث باشند که اعرابشان قرتیّه نامند. اینان ابروان به تمامی بتراشند و به مدد مداد آن ابرو که پسندند منقوش دارند و... در هر گامی چونان صراحی می، خنده زنند که انّی فاقدة العیوب و در هر مقامی گیسو به عمد بیفشانند که هذا سلسلة القلوب!...

 

+ نوشته شده توسط مرتضی رشیدی آشجردی در شنبه چهارم تیر 1390 و ساعت 13:52 |

"خندۀ طنز، آنجا که هست، نوعی خندۀ درونی یا به عبارتی انبساط و رضایت خاطر است که شاید بتوان آن را با اصطلاح "وقت خوش شدن" عرفا، یا مطلق "خوش آمدن" و یا اصطلاح خودمانی "دل خنک شدن" توصیف کرد که به هر حال اگر ندرتاً به قهقهی هم برسد، خنده ای نه از سر شادی، که غالباً به قول گوگول، خنده در میان اشکهای نامرئی است."

متنی که خواندید از صفحۀ ۴۲ کتاب "طنز فاخر سعدی" نوشتۀ جناب ایرج پزشکزاد است. کتابی فاخر و ارزشمند در زمینۀ طنز و البته در باب طنازیهای سعدی، که توسط نشر شهاب منتشر شده است.

کتاب را نه به دلیل تازگی چاپ، که به جهت تازگی در مطالب نابش معرفی کرده ایم. وگرنه نخستین چاپش ۱۳۸۱  و ۲۰۵ صفحه است و برای علاقه مندان چندان تازه یا نا آشنا هم نیست.

فهرست خرده عناوین!

1. پیش درآمد:  شیخ مصلح بن آل سعدون/ سمینار غمبار/ یک شاعری به نام سعدی/ گلستان به جای سوت سوتک/ افسوس کودکانه بر عمر گذشته/ سعدی ستیزگان/ خاک شیراز و آب رکناباد/ از گلستان من ببر ورقی.

2. نگاه دیگری به گلستان:  کجا بوده که ما ندیدیم؟/ تازه به دوران رسیده/ سابقۀ تاریخی/ پیشگامان عبید/ طنز غربی کدام است؟

3. طنز ولتر: آشنایی با کاندید و استادش/ کاندید در میدان جنگ/ بهای قند در اروپا/ چنین بی ناموسی؟/

4. طنز ویکتور هوگو: روباروئی/ قصه یا تاریخ/ بر لب دریا/ ترانه.

5. طنز هاشک: تمارض شوایک/ شستشوی معده.

6. طنز ارول: غذای کارگران فکری/ خائن از روز اول/ اقرار به خیانت.

7. طنز دهخدا: راه آهن صنیع الدوله/ قشون کشی شاه.

8. سیری در گلستان: خندندگی!/ که چه بشود؟/ خمسۀ هدایت/ رای انور ملوکانه/ منجم بد اقبال/ قاضی همدان/ نادان خوش روزی/ یک سفر دیگر/ جدال سعدی با مدعی/ مردم آزاری برای رضای خدا!

9. هزلیات و خبیثات. 

به هر حال ما که خواندیم و بسیار هم آموختیم و خیلی هم متلذذ شدیم. می دانیم که بسیاری از طنز اندازان، این کتاب مستطاب را خوانده و خواندانده اند! به نخوانده ها هم توصیه می کنیم اگر گیرشان آمد بخرند وگرنه مجبور می شوند کتاب را از سایتهایی که می دانند، دانلود کنند و حتا سراغ کتابخانه های صوتی بروند و آنجا با خیال راحت مطالب کتاب را به گوش جان بشنوند.

 

 

+ نوشته شده توسط مرتضی رشیدی آشجردی در دوشنبه نهم خرداد 1390 و ساعت 16:2 |

«دائرة المعارف شیطان» عنوان کتابی است از نویسنده و روزنامه نگار آمریکایی، امبروز بیرس(1914- 1842) که با ترجمۀ خانم مهشید میر معزّی و مقدمۀ مفصل و خواندنی سید ابراهیم نبوی و توسط انتشارات مروارید منتشر شده است. این کتاب با عنوان «فرهنگ شیطان» و با ترجمۀ رضی هیرمندی و انتشارات فرهنگ معاصر نیز چاپ شده است.

دائرة المعارف یا لغتنامۀ شیطان در یک کلام «تفسیر طنز آمیز واژه هاست». درست همان کاری که عبید خودمان در قرن هشتم و در قالب رسالۀ «تعریفات» انجام داد. حتماً خاطر مبارکتان هست که عبید در این رساله، با شیوه ای نو به انتقاد از اوضاع اجتماعی زمان خود پرداخته است. عبید با تعریف وارونۀ واژه ها و گاه با استفاده از تضاد و پارادوکس به تفسیر اوضاع اجتماعی و تعریف طبقات مختلف جامعه می پردازد. نمونه ها را ببینید:

القاضی: آنکه همه او را نفرین کنند!

الدانشمند: آنکه عقل معاش ندارد!

الوکیل: آنکه حق را باطل گرداند!

الواعظ: آنکه بگوید و نکند!

الشاعر: طامع خود پسند!

البازاری: آنکه از خدا نترسد!

الطبیب: جلاد!

جناب امبروز بیرس نیز تقریباً به شیوۀ عبید عمل کرده و جامعۀ اواخر قرن نوزده آمریکا را به تیغ انتقاد سپرده است. سیاستمداران، طبقات بالای جامعه، کلیسا و کشیشان، روابط انسانی، ادبیات، تاریخ و موضوعاتی از این قبیل که همواره مورد بحث و جدل بوده، از موضوعات مورد علاقۀ بیرس هستند. از تکنیک ها و روش های نویسنده در این کتاب موارد زیر قابل توجه است:

1. بازی با کلمات: «فرزند: کسی که فرزند پدرش است حالا پدرش هر کسی می خواهد باشد!»

2. توضیح واضحات: «دو مرتبه: یک مرتبۀ زیادی!»

3. استفاده از تضاد: «آلبوم عکس: یک آلت شکنجه برای دوستان!»

4. کوتاه نویسی: «سفید: سیاه!»

لغتنامۀ شیطان روی هم رفته کتاب خواندنی و جذابی است. به شرط اینکه اگر دو نفر شدید و خواستید بخوانیدش، رویهمرفته مراقب باشید شیطان آن نزدیکی ها نباشد! برای شناخت بهتر و بیشتر این کتاب مستطاب حتماً مقدمۀ جناب نبوی را بخوانید. و اما چند نمونه:

امید: ترکیب منطقی حرص و توقع!

بی تفاوت: کسی که شش هفته از ازدواجش گذشته است!

پزشک: مرد محترمی که در اثر بیماری دیگران قدرت پیدا می کند و از فرط سلامتی می میرد!

پشت: قسمتی از اندام دوست تو که در مواقع گرفتاری حق داری به آنجا خنجر بزنی!

پند: کوچکترین سکۀ رایج!

تبریک: ادب و نزاکت حسودانه!

تخیل: انبار واقعیات؛ مشترکاً به شعرا و دروغگویان تعلق دارد!

ترسو: کسی که در شرایط خطرناک به جای اینکه با مغزش فکر کند با پاهایش فکر می کند!

تمجید: تحسین. قرض گرفتن و پرداختن بهرۀ آن!

جوجه تیغی: کاکتوس دنیای حیوانات!

جهنم: محل سکونت نویسندگان دائرة المعارف!

جهیزیه: کرم روی قلاب زناشویی در هنگام تور زدن مردان!

راستگو: احمق و بی سواد!

سیاست: هنر دروغ گویی در راه میهن!

ملکه: زنی که اگر پادشاهی در کار باشد، مملکت به وسیلۀ او و اگر پادشاهی وجود نداشته باشد، توسط او اداره می شود!

جناب امبروز بیرس نگاهی سیاه و زبانی تلخ دارد چنانکه به وی لقب «بیرس تلخ» داده اند. دو نمونه از این تلخیّات را با هم می خوانیم:

زن: ...(لطفاً به اصل کتاب مراجعه فرمایید!)

مرد: موجودی که همواره مورد بی اعتنایی و بی توجهی است. موجود نر انسانی است که غالباً توسط انسانهای ماده فقط یک مرد خوانده می شود. دو شکل از این نژاد وجود دارد: حمال خوب، و حمال بد!

مرد مجرد: مردی که زنان هنوز او را امتحان می کنند!


+ نوشته شده توسط مرتضی رشیدی آشجردی در دوشنبه نهم خرداد 1390 و ساعت 16:0 |

«ملخ های حاصلخیز» عنوان تازه ترین کتاب اکبر اکسیر، طنز نویس معاصر است که به تازگی وارد بازار کتابفروشی و کتاب نخری شده است. کتاب نازنینیست که خریدن و خواندن و حتی خوردنش هم  لذت بخش است.  البته دور از گوش و چشم کتاب خانان(!) و کتاب نخوانان زحمت کش این دنیای لاکتاب!

مجموعه شعر «ملخ‌های حاصل‌خیز» در شمارگان 2200 نسخه و قیمت 2100 تومان به تازگی توسط نشر مروارید منتشر شده است.

قالبش نیمایی و نوعش «فرانویی» است که شخص حضرت اکسیر درباره اش چنین گفته است:

«شعر فرانویی یعنی نوعی از شعر آزاد، کوتاه، طنز آمیز، عینی و ملموس با پایانی غیر مترقبه و کلماتی غیر معمول که با استفاده از اصطلاحات کوچه و بازار به مسائل مختلف از جمله محیط زیست، میراث فرهنگی و هر آنچه انسان امروز با آن مواجه می‌شود می‌پردازد».

و اما نمونه ها:

کلاغ شویی!

لطفاً یک کلاغ چل کلاغ نکنید

بالاتر از کلاغ رنگی نیست

کلاغ بر خلاف لک لک

یک لکۀ سیاه هم ندارد

پروندۀ کلاغ سفید سفید است

تهمت صابون دزدی هم

کار انگلیسی هاست!

***

نشانه‌ها:

زنگ کاردستی

یا پارو می‌ساختم یا نردبان

آقای شرقی می‌گفت:

نردبان و پارو

نشانه ترقی و ثروت است

_یادش به‌خیر_

حال در پشت‌بام خانه‌ای

برف پارو می کنم

و نردبان، وسیله‌ای‌ست

که مرا به پایین می‌برد!

***

شاخدار شکنی!

همۀ گاوها گوساله به دنیا می آیند

من گوساله گاو به دنیا آمدم

شیرم را دوشیدند

شاخم را شکستند

از دباغخانه که برگشتم عزیز شدم

حالا نشسته ام پشت ویترین گالری کفش

سایز 37

درست اندازۀ پای ملیحه!

***

اکبر اکسیر متولد سال 1332 در محله آبروان شهرستان آستاراست. از این شاعر به تازگی چاپ سوم مجموعه شعرهای «بفرمایید بنشینید صندلی عزیز» و «پسته لال سکوت دندان‌شکن است» و چاپ ششم دفتر «زنبورهای عسل دیابت گرفته‌اند» نیز توسط انتشارات نیم‌نگاه، مروارید و ابتکارنو منتشر شده‌اند.


+ نوشته شده توسط مرتضی رشیدی آشجردی در شنبه شانزدهم بهمن 1389 و ساعت 23:11 |

سیاهۀ چند کتاب خوب و مرغوب، که در سالهای گذشته مرض کم خونی(=کم خوانی) این کلوخ را درمان کرده و اینک نیز مسکّن دردهای میانسالی است، تقدیم می شود. لطفاً شما هم کتابهای خوبتان را اضافه بفرمایید تا ان شاءالله یک داروخانۀ مجهز مفتوح بفرماییم!

لطفاً به ادامۀ مطلب بروید تا در داروخانه باز شود!


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مرتضی رشیدی آشجردی در چهارشنبه دوازدهم آبان 1389 و ساعت 23:24 |

درود

عرض شود که داشتیم خاطرات این چند ماهه را در دنیای مجازی مرور می فرمودیم که به یکی دو کامنت جالب انگیزناک برخوردیم. یکیش قطعه ایست که در جواب حضرت زورو (عباسعلی ذوالفقاری) با عنوان"علم بهتر است یا ثروت؟ 2" سر هم فرمودیم:

السلام و درود و باریکل

لای آن را می آورم این ور!

قطعه ات را جواب می گویم

قطعه در اختلاف دانش و زر

گویم از مرد پولداری که

سوی مکتب گسیل کرده پسر

دفتر مشق شب خریده براش

داده دستش دو دفتر دیگر

که پسر جان برو تعلم کن

که بود علم از طلا بهتر

علم اگر خوب و نغز آموزی

می روی تو کلاس بالا تر

کم کمک علم پولداری را

به بهانه ی علوم و فضل و هنر

یاد می گیری از معلم ها

یا پسرهای خوش پدر مادر!

و سپس مستقیم از مکتب

می روی سوی دکۀ زرگر

می کنی یک سلام و می شی نی

تا بگوید برات سرتاسر

از فنون بزرگی و خانی

از روش های کسب یک دلبر!

از فنونات(!) پول در کردن

وز هنرهای اخذ یک همسر

از روش های اختلاسیدن

و سواری گرفتن از هر خر!

مال مردم گرفتن و خوردن

و پریدن به کول یکدیگر!

و به هر حال از علومی که

گشته اند از طریق آن مهتر

...

و سرانجام آنقدر آنجا

می کنی از خودت هنرها در،

 وانچنان مثل بچه زرگرها

نزد استاد می سفی(!) گوهر

تا بفهمی که توی این دنیا

"جور استاد به ز مهر پدر!"


+ نوشته شده توسط مرتضی رشیدی آشجردی در جمعه بیست و سوم مهر 1389 و ساعت 23:58 |