یک کلوخ چشم‌دار

طنز و نطنز

یاد و یادبود

یاد و یادبود

«بس که از بی‌اعتباری‌های خود شرمنده‌ام

آنچنان سوی تو ‌می‌آیم که گویا می‌روم!»

درود بر دوستان عزیز!

در ابتدا عرض شود که بیت بالا را به جهت عرض شرمندگی و بیان دیرآمدگی‌مان بالا آوردیم! و صریحاً اعتراف می‌کنیم که واقعاً بی معرفت و بی کلاس و بی وفا شده‌ایم که اینقدر دیر به روز می‌شویم. به هر حال گرفتاری‌های کار و بار دانشگاه و تعلقات دنیای فانیست که اینگونه از دوستان و بوستان دورمان کرده است...

این بار به معرفی کتاب مستطاب «یاد و یادبود» مجموعه اشعار طنز و نطنز حضرت باستانی پاریزی استاد دانشگاه تهران و پدر تاریخ ایران می‌پردازیم و البته بیشتر به طنازی‌های ایشان اشاره خواهیم داشت. محمد ابراهیم باستانی پاریزی متولد 1304 در پاریز کرمان، از معدود تاریخ نویسان ادیبیست که نوشته‌های شیرینش را کمتر کسی است که نخوانده باشد. غیر ممکن است مطلبی تاریخی را با لطیفه و طنز همراه نکند و همین نکته است که روایات تاریخی‌اش را شیرین و لطیف و البته باور‌پذیر می‌کند. طبع لطیف و نکته سنجی استاد زبانزد دوستان و شاگردان اوست که به‌ویژه در اشعار زیبایش جلوۀ دیگری دارد. در مجموعۀ یاد و یادبود که نخستین بار در سال 1327 چاپ شد غزل‌ها، قصاید، مثنوی‌ها و مخصوصاً قطعات بسیار لطیف و دل‌انگیزی می‌توان یافت که خاطر هر خواننده‌ای را شاد می‌کند. در مقدمۀ چاپ اول این مجموعه یادداشتهایی بسیار خواندنی از  منوچهر حقگو،  سعید نفیسی،  سید محمد هاشمی، محمد امین ریاحی، استاد جمالزاده و سعیدی سیرجانی دیده می‌شود که در شناخت سبک و اندیشۀ باستانی پاریزی بسیار سودمند است.  یاد و یادبود یکبار دیگر هم در سال 1365 توسط انتشارات علمی منتشر شد و اکنون هم در شمار کتاب‌های نایاب است. پیش از اینکه تعدادی از شعرهای طنز این مجموعه را بخوانیم، فهرستی از آثار استاد باستانی ـ به عنوان پبش پرداخت ـ  تقدیم می‌شود:

فهرست کتاب‌ها:

الف ــ مربوط به کرمان

1.       پیغمبر دزدان

2.       نشریۀ فرهنگ کرمان

3.       راهنمای آثار تاریخی کرمان

4.       دورۀ مجله هفتواد

5.       تاریخ کرمان (تصحیح و تحشیۀ تاریخ وزیری)

6.       منابع و مآخذ تاریخ کرمان

7.       سلجوقیان و غز در کرمان

8.       فرماندهان کرمان (تصحیح و تحشیه تاریخ شیخ یحیی)

9.       جغرافیای کرمان (تصحیح و تحشیه جغرافی وزیری)

10.    گنجعلی خان

11.    وادی هفت واد

12.    تاریخ شاهی قراختائیان

13.    تذکرۀ صفویه کرمان

14.    صحیفه الارشاد (پایان صفویه)

ب ــ مجموعه هفتی (سبعۀ ثمانیه)

1.       خاتون هفت قلعه

2.       آسیای هفت سنگ

3.       نای هفت بند

4.       اژدهای هفت سر

5.       کوچۀ هفت پیچ

6.       زیر این هفت آسمان

7.       سنگ هفت قلم

8.       هشت الهفت

ج ــ سایر کتب:

1.       ذوالقرنین یا کوروش کبیر

2.       محیط سیاسی و زندگی مشیرالدوله

3.       اصول حکومت آتن، ترجمه از ارسطو

4.       تلاش آزادی (برندۀ جایزۀ یونسکو)

5.       یعقوب لیث (این کتاب به زبان عربی ترجمه و در قاهره چاپ و منتشر شده‌است.)

6.       شاه منصور

7.       سیاست و اقتصاد عصر صفوی

8.       اخبار ایران از ابن اثیر (ترجمۀ الکامل)

9.       از پاریز تا پاریس

10.    شاهنامه آخرش خوش است

11.    حماسۀ کویر

12.    تن آدمی شریف است...

13.    نون جو و دوغ گو

14.    جامع المقدمات

15.    فرمانفرمای عالم

16.    از سیر تا پیاز

17.    مار در بتکدۀ کهنه

18.    کلاه گوشۀ نوشین روان

19.    حضورستان

20.    هزارستان

21.    ماه و خورشید فلک

22.    سایه‌های کنگره

23.    بازیگران کاخ سبز

24.    پیر سبزپوشان

25.    آفتابه زرین فرشتگان

26.    نوح هزار طوفان

27.    در شهر نی سواران

28.    شمعی در طوفان

29.    خود مشت مالی!

30.    محبوب سیاه و طوطی سبز

31.    درخت جواهر

32.    گذار زن از گدار تاریخ

33.    کاسه کوزۀ تمدن

34.    پوست پلنگ

35.    حصیرستان

36.    بارگاه خانقاه

37.    هواخوری در باغ با گوهر شب چراغ

 و اما شعرها:

ابتدا غزل معروفی که توسط مرحوم بنان در یادبود مرحوم صبا خوانده شده‌است:

یاد آن شب که صبا بر سر ما گل می ریخت

بر سر ما ز در و بام و هوا گل میریخت

سر به دامان منت بود و ز شاخ  بادام

بر رخ چون گلت آرام صبا گل میریخت

خاطرت هست که آن شب همه شب تا دم صبح

گل جدا، شاخه جدا، باد جدا گل می ریخت

نسترن خم شده، لعل  تو نوازش می‌داد

خضر گویی به لب آب بقا گل می ریخت

زلف تو غرقه به گل بود و هر آنگاه که من

می زدم دست بدان زلف دو تا گل می ریخت

تو چو خوبان بهشتی سوی مه خیره و باد

چون عروس چمنت بر سر و پا گل می ریخت

گیتی آن شب اگر از شادی ما شاد نبود

راستی تا سحر از شاخه چرا گل می ریخت؟

شادی عشرت ما باغ گل افشان شده بود

که به پای تو و من از همه جا گل می ریخت

 

اما اوج لطافت و ملاحت را در رباعی‌ها و قطعات استاد باید دید:

 شیشۀ عینکت فتاد و شکست

چشم مستت سلامت ای سرمست

من نگویم تو خود بده انصاف

شیشه را دست مست کس داده است؟

 

ندانی از چه عرف عامیانه

دو همداماد را خوانده است همریش؟

ازان باشد که این دو یکدگر را

چو می بینند در بازار تجریش

بجنبانند با هم ریش و گویند

بدین جنباندن اسرار دل خویش

کزان معجون که بر ریش من افتاد

به ته ریش تو هم بستند درویش!

 

بتی ز مبحث فیزیک خواست تا گوید

لطیفۀ اتم و رادیو گرافی را

گشود تا دهن تنگ گفتمش کافیست

که من معاینه دیدم اتم شکافی را!

 

دخت ارمن اندرین شهر آنچه هست

روی هم ای کاش یک لب داشتند

می نهادند آن یکی لب را شبی

بر لب من صبح بر می داشتند!

 

گویند بر رخت اثر سالک است و من

گویم خدا برای من اعجاز کرده است

یعنی به گوشۀ رخ نازکتر از گلت

جایی برای بوسۀ من باز کرده است!

 

دید روح داروین در لاله زار

پیره زالی لب به رژ آلوده را

شکر یزدان را بجای آورد و گفت:

کشف کردم حلقۀ مفقوده را!

  

گفتم لبت که همچو شعار صلیب سرخ

کارش همیشه خسته نوازیست زنده باد

گفتا که خسته را بنوازد به شرط ناز

گفتم تو گر بنوازی نازیست زنده باد!

 

پرسید یکی که آخر آن دلبر مست

دانی به کدام حزب و مسلک پیوست؟

گفتم که من این نکته ندانم اما

در مکتب عشق و مهر با ما که چپ است!

.

.

.

بدرود!

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 14:14  توسط مرتضی رشیدی آشجردی  |