آوازهای گمشده!
ابتدا یک نکتۀ مهم:
قصدم در این نوشته نقد علمی به معنای پژوهشی دانشگاهی نبوده است و بیشتر سعی کرده ام بهترین نمونه های شعر و غزل ناب معاصر را در کتاب بیابانکی نشان بدهم. همین!
***
در روزگار بدفهميها و کجسليقگيهايي که به نام نوآوري و نوانديشي روانۀ بازار شعر و ادب ميشود، هنوز هم غزل شيواترين و گوياترين گونۀ ادبي براي بسياري نوآوريها و زيباييهاي هنري است. پس از سالها عاشقانهسرايي و قرنها تغزلگرايي هنوز هم غزل معشوق شعري بسياري شاعران است و اقبال به اين غزال تيزپاي دشتهاي عاطفه و خيال بيش از گونههاي ديگر است:
« امشب غزلي وحشي در دام من افتاده است
این صید غزالان را هی کرده و رم داده است» (27)
اندکند شاعراني که در تغزلات خود مزه و مضمون غزل را نچشيده باشند، مگر کساني که طعم تلخ مدرنیسم را، در جو نوگرايي افراطي شعر معاصر، خواسته یا ناخواسته از بن دندان احساس کرده و به اين زوديها هم نمي خواهند قسمشان را بشکنند! خدا ميداند چقدر دلشان ميخواهد لااقل يکي از آن غزلهاي نگفتۀ دلشان را پنهاني در گوش قلمشان بخوانند و دفتر سپيد شعرشان را با واژههاي غزل سياه کنند!
گروهي بي آنکه درک درستي از مدرنيسم و متعلقاتش داشته باشند، مدعي شعر يا غزل پست مدرن هستند! متشاعرانی که گویی از سيارهاي ديگر آمده اند و فکر ميکنند که در دنياي مدرن بايد به گونهاي سخن بگويند که هيچکس زبانشان را نفهمد. بهترین شعرها زاييدۀ تخيل و شعور اجتماعياند پس جامعه اي که هنوز مدرنيته را تجربه نکرده، چگونه مي تواند ادبياتي پست مدرن داشته باشد!
درست است که قالب غزل تقريباً هر مضموني را در بر ميگيرد و چنانکه ميدانيم در طول قرنهاي گذشته غزل عاشقانه داشتهايم چنانکه سعدي گفته است؛ عارفانه اش را به کمال در ديوان حافظ، و قلندرانهاش را نزد سنايي مييابيم. در دوران معاصر هم در هر موضوعي که زمان و موقعيتش ايجاب ميکرده، شعرهايي در قالب غزل سرودهاند. امّا مسلماً اين امر به اين معني نيست که هر ابتذالي را به نام غزل و براي کسب کام و نام روانۀ بازار ادب کنيم. شاید این شعر اعتراض به همین بازار باشد:
« ناز نفس ساقي، مي خندد و مي گويد:
آن جام زمين بگذار جامي دگر آماده است
با آنکه تهيدست است نفروخته شعرش را
اين مرد که ميبينيد بي دين ولي آزاده است ...
اين مرد همان مرد است سرزنده و سرگردان
از اسب اگر افتاده است از اصل نيفتاده ست»(27و 28)
ظاهراً عدهای تاثير احساس را با تکثير اسکناس اشتباه گرفتهاند؛ هنوز هم فرق سخن منظوم و کلام شاعرانه را نميدانند، مدعیانی که هنوز به درستي نميتوانند از روي شعر سعدي و حافظ بخوانند، با اين حال خود را در نوآوري و نوانديشي از نظامي و مولوي هم برتر ميشمارند! شاعرکاني که حتي هنجارهاي درست اخلاقي و اجتماعي را نميشناسند و به راحتي وارد حریم مقدسات مردم ميشوند و فکر ميکنند هر خزفی را ميشود به نام سنتشکني قالب گوهر غزل کرد! کافي است سري بزنيد به برخي سايتهاي ادبي و مجلهها و حتّي بعضي کتابهايي که روانۀ بازار شعر شده و در به در دنبال مشتری میگردد!
« جای آن است که خون موج زند در دل لعل
زین تغابن که خزف می شکند بازارش»
توجه بيش از حد به لفظپردازي و بازيهاي زباني، سادهگويي مفرط و به دور از تصاوير ناب شعري و بسياري از ابهامات و پيچيدگيهاي لفظي، برخي از ويژگيهاي غزل نو افراطي، مبتذل و به اصطلاح پست مدرن امروز است که همه نتيجۀ برداشت نادرست و ناقص از شعر و ادبيات است.
ظهور غزل سرایان جوان و موفق چند دهۀ اخیر نشان داده است که دوران غزلسرايي هنوز بسر نيامده و تا زماني که سعدي در انديشۀ ما، و حافظ در حافظۀ ما وجود دارد، غزل هم زنده و پوينده است. مسلم است که تمام حرفهاي عالم را سعدي و حافظ و ديگران نگفتهاند، به ويژه اينکه اکنون در زمانهاي زندگي ميکنيم که ديگر سعدي و حافظ نيستند، زمان ما با زمان حافظ فرق مي کند، عشق ما هم با عشق سعدي تفاوتهاي اساسي دارد، «... عاشق امروز عاشق مردّدي است ميان بستر و سنگر، چشمي به برشت دارد که: «در زمانهاي زندگي ميکنيم که سخن گفتن از درختان جنايتي است.»، و چشمي به داستايوفسکي دارد که: «زيبايي، انسانها را نجات خواهد داد!» و چنين است که غزل امروز غزل ديگري است.»
به هر شکل بهتر است رشتۀ کلام را در غزلي از سعيد بيابانکي پي بگيريم که گويي حرف دل همۀ کساني است که در آرزوي غزلي ناب، چراغ بدست،کوي به کوي ميگردند و البته مييابند اما از هر چيزي دروغينش را، حتي بهارش را، که «آفت زده فروردينش!»:
« چه بهاريست که آفت زده فروردينش
و لجن مي چکد از چارقد چرکينش
چه بهاريست که مي آيد و زهرابۀ مرگ
دم به دم ميچکد از داس شقايقچينش
چه بهاريست که جاي گل و آواز و درخت
خرمني خرملخ انداخته در خورجينش
چه بهاريست که در دايرهاي از کف و خون
چون گلي يخ زده پر ريخته بلدرچينش
داد از اين کرگدن وحشي صحرا پيما
ياد پاييز به خير و کهر نوزينش
ما که چون زاغچهها سرخوش و خندان بوديم
با زمستان و درختان بلورآجينش
دست دهقان گنهکار تبرباران باد
تا دگر بار اجابت نشود آمينش»(21و 22 )
... و غزلي ديگر،که درواقع درد دل شاعريست حسرت زده اما اميدوار که هرچند نشاني از شعر ناب در روزگار خود نمييابد اما همچنان آرزومند است که چشمش به جمال «خورشيد تباران» وادي تغزّل روشن شود و عشق به داد دلش برسد:
« نه از اين کوه صدايي نه در اين دشت غباري
نه به اين روز اميدي نه از آن دور سواري
آنقدر لالۀ وارونه در اين کوه نشسته ست
که نمانده ست به پيراهنت اي دشت غباري
بس که خون و غزل و خاطره پاشيد به ديوار
بر نميآيد از اين طبع پريشان شده کاري
شب و خرناس گرازان ،نه کليدي نه چراغي
باغ عريان و هراسان، نه ترنجي نه اناري
دم مسموم که پيچيد در اين کوچۀ بن بست
که ني افتاد کناري قلم افتاد کناري
آي خورشيد تباران همه فانوس بياريد
تا بگرديم پي آينهاي آينهداري
سبدي واژه بياريد و بهاري گل و افسوس
تا بسازيم براي غزلي ناب مزاري
چه شد آن يار سفرکرده که چون موج رها بود
زير پيراهن باران زدهاش تازه بهاري
مانده زان يار که چون خاطره پر ريخته در باد
قلمي بي سر و، تهماندۀ چشمان خماري
برس اي عشق به داد دل ما چشم به راهان
نه از اين کوه صدايي نه از آن دور سواري»(/25و 26)
مجموعۀ «نه ترنجي نه اناري» گزيدۀ شعرهاي 1376 تا1381سعيد بيابانکي است که توسط انتشارات نقش مانا و در سال 1382 در اصفهان منتشر شده است. اين مجموعه در سه بخش سامان يافته است: بخش نخست با نام« اي گنج نوشدارو» شامل يک غزل در ستايش مولاي متقيان(ع)، و چهار غزل عاشورايي است. بخش دوم يا بخش اصلي کتاب،« نه ترنجي نه اناري» نام دارد و شامل بيست و شش غزل است. بخش سوم نيز« ساعت پنج» نام گرفته و شامل يک مثنوي کوتاه و چهار چهارپاره است.
در اين نوشته به بررسي ويژگيهاي غزل بيابانکي خواهم پرداخت اما بخش سوم نيز دور از نظر نخواهد بود چرا که صاحب این مجموعه شاعری است که براي شعر گفتن تقريباً بين هيچ قالبي فرق نميگذارد، به خوبي شعر را ميشناسد و به راحتي هم ميتواند انديشه و احساسش را در همۀ قالبهايي که در اين چند سال اخير با آنها خوگرفته، بریزد و بپردازد. در همين مجموعه با چهارپارۀ « تخت جمشيد» چنان حس و هيجانت را برميانگيزد که گویی بر پلههاي تخت جمشيد گام مينهي. وقتي شعر را ميخواني، خودت را با شاعر يکي ميداني و با او همراه و همسخن ميشوي تا آنجا که صداي سم اسبان داريوش و اسکندر قصر خوابت را ميآشوبد:
« بر ستونهاي ساکت سنگي
شعله ور مانده خيمۀ خورشيد
با غروري سترگ، شاهانه
ميروم پله پله تا خورشيد
مي روم نرم و ساکت و سنگين
زیر پا فرش سایه ها کشدار
ایستاده است لشکري سنگي
نيزه در دست، نقش بر ديوار
گنجي از ياد رفته را ماند
اين سراي مجلّل عريان
مانده تاريخ راز مردۀ من
در دل اين تمدّن ويران
نيمۀ شب که خيمۀ خورشيد
مي نشيند به کوه خاکستر
قصر خواب مرا ميآشوبند
کورش و داريوش و اسکندر...»(/75و76/ 1)
دوستانی که کتاب فارسي پايۀ سوم راهنمايي را خوانده يا ديدهاند، چهارپارۀ مشهور« زندهرود» را ميشناسند؛ نهري که همراه با چهارباغ، و با عبور از کوچهباغهاي ذهن و انديشۀ شاعر، اصفهان را به ديدار بچههاي سراسر ايران ميبرد:
« آب شد برف زردکوه سپيد
تکه يخ ها به گريه افتادند
تکه يخ ها چه سر به زير و صبور
جاي خود را به چشمه ها دادند
چشمه ها آمدند پايين تر
دامن کوهسار را شستند
بين آن راههاي پيچاپيچ
کم کمک راه خويش را جستند
نرم نرمک در آسمان پيچيد
بوي سرسبزي علفزاران
چشمه ها ضرب در هزار شدند
متولد شدند جوباران
جويباران به دامن صحرا
رشته در رشته تاروپود شدند
دست در دست يکدگر دادند
عهد بستند و زندهرود شدند
ما همان چشمه هاي کم آبيم
زندگي جمع دوستانه ماست
ما اگر ضرب در هزار شويم
ماندگاريم و جاي ما درياست»(/79و80)
از ويژگيهاي بيابانکي يکي اينست که بسيار خوب و زيبا شعر ميخواند،رابطۀ شعرخواني و شعرگويي رابطهاي دوسويه است. به گفتۀ عمران صلاحي شعر هنري شنيداريست، شاعر شعر را ميگويد تا مخاطب بشنود، شاعر خوب مثل يک موسيقيدان است . آنچه شعر را در حافظه نگه ميدارد، صدا و طنين کلمات است. هر کلمه آهنگي در خود نهفته دارد، مثل ظرفي بلورين بايد ضربهاي به آن بخورد تا طنين پيدا کند. شاعر رهبر ارکستر کلمات است، او کلمات را به همنوايي ميرساند. واژه ها در شعر بعضي شاعران درست مثل زن و شوهري هستند که با هم نميسازند! بعضي شعرها به رغم داشتن تصاوير زيبا در حافظه نميماند. در اين شعرها کلمات از گفتار بازمانده اند. بعضي شاعرها به جاي اينکه کلمات را به صدا درآورند، خودشان را به صدا در ميآورند! ...و اينها همان شاعران پر سر و صدايي هستند که جز به شهرت و آوازه نميانديشند، همانهايي که اصلا به روابط همنشيني واژهها توجهي ندارند و نميدانند مقدمۀ هر شعر خوبي انتخاب واژههاي مناسب است، و البته مسلم است که شاعري ميتواند واژۀ خوب برگزيند که دايرۀ واژگاني وسيعتري داشته باشد. يعني آنقدر شعر خوانده باشد و خوب خوانده باشد که به اصطلاح وقتي حرف ميزند يا شعر ميگويد،با کمبود واژه روبهرو نشود!... و خلاصه اينکه سعيد بيابانکي از جمله شاعران موفقي است که خيلي خوب واژهها را ميشناسد، و ميداند که دارد شعر ميگويد، و تفاوت کلام منظوم و کلام شاعرانه را به خوبي ميشناسد. براي همين است که وقتي غزل ميگويد، درگير لفظپردازي و تصويرسازيهاي زائد نميشود، سادگي زبانش ناشي از گستردگي دايرۀ واژگان اوست که به راحتي ، بهترينها را بر ميگزيند و طبيعتاً بيشترين مخاطب را به دست ميآورد. اگر نشاني غزل ناب را ميخواهيد حتماً سري به سرودههاي بيابانکي بزنيد، سروده هايي که در اين آشفته بازار نوگرايي و نوانديشي، هنوز هم ذات غزل را در خود حفظ کردهاند و بي آنکه نشاني از کهنگي و تقليد در خود داشته باشند، خاطره ناب غزل دورۀ خراساني را در دلها و ديدهها زنده ميکنند. تصويرهايش ساده، شفاف و بسيار معتدل است و اينگونه است که در غزل « سنگ تمام » ميگذارد:
«امشب چراغ غم را بر دوش بام بگذار
دست مرا بگير و در دست جام بگذار
زنهار نشکند دل، اين آبگينۀ ناب
در خواب مرمرينم آهسته گام بگذار
يک سو بريز زلفي، سويي بکار چشمي
جايي بپاش بويي، هر گوشه دام بگذار
آرامشي است يکدست، تلفيق خواب و مستي
نام دو چشم خود را دارالسلام بگذار
تا فاش گردد امشب رسوايي من مست
داغي ز بوسههايت بر گونههام بگذار
دار و ندار من سوخت، آتش مزن دلم را
اين بيت را براي حسن ختام بگذار
يک شيشه مي بياور، يک جام عطر و لبخند
لختي برقص امشب، سنگ تمام بگذار!»(1/39و40)
بيابانکي چنانکه ازغزلهاي اين مجموعه پيداست، به «غزل ناب» توجه ويژهاي دارد و در اينکه همواره شعري تازه بگويد، حساسيت بسياري از خود نشان داده است. او شاعران زمان خود را تشنۀ مضامين نابي ميداند که حرفي براي گفتن داشته باشد و به اصطلاح خواننده را تکان دهد. خود شاعر هم هوس زير و رو شدن دارد و به دنبال طرحي تازه از غزل است، غزلي که البته « تعهد» دارد اما تعهد و التزام به ذات غزل، غزلي که حرفش را در قالب تصاوير شعري ميزند و با «حسن و ملاحت» جهان را تسخير ميکند!
« فراز ني دو لبت را به سوختن وا کن
که شاعران به مضامين ناب تشنهترند»(1/14)
« تکاندهندهترين شعرت اي رفيق کجاست
بخوان بخوان هوس زير و رو شدن دارم»(1/31)
«دو واژه از دو لبي را کنار هم چيدند
دو بيت ناب سرودند و بوسعيد شدند!»(1/34)
«تنم در آتش شعري نگفته مي سوزد
عجيب اينکه تمام اجاقها خاموش»(1/45)
« اين دفتر بيمعني را در دجله بيفکن شاعر
طرح غزلي ديگر ريز، فکر سخني بهتر کن!»(1/48)
« مشکن به سنگ حسرت سر و دست جام ما را
تو که ناب و پخته خواهي سخنان خام ما را»(1/55)
... و زيبا تر از همه، غزل جذاب و بي نظير« خانهبرانداز» است که بي گمان يکي از بهترين نمونههاي غزل ناب در بين شعرهاي بيابانکي است. غزلي که نشان دهندۀ توانايي بالاي شاعر در بکارگيري واژه ها – با توجه به موسيقي دقيق و حساب شدۀ کلام - و ارائۀ تصاوير ناب شعري است:
« اي شعر من از نم نم آواز دو چشمت
آغاز سخن بسته به آغاز دو چشمت
آميزهاي از شعر تر حافظ و سعدي است
اي فتنۀ خاموش به شيراز دو چشمت
تار است مفاهيم پريشان دو زلفت
ناب است مضامين غزلساز دوچشمت
در ديدۀ ناباور من اين همه آشوب
يا از دو لبت يا دهنت يا ز دو چشمت
عمري ست که رندان جهان خانه بدوشند
از حادثۀ خانهبرانداز دو چشمت»(1/61و62)
در اشعار بيابانکي بسيارند غزلهايي که بينقابند و بيدروغ! غزلهايي که از احساس راستين شاعر سرچشمه گرفتهاند، اشعاري که با يکبار خواندن هم در حافظه ميمانند، خيلي خوب و راحت با مخاطب ارتباط برقرار ميکنند و بر دل مينشينند، چون حتماً از دل برآمدهاند. اين شعرها کمتر شاعر را درگير قافيهبندي و تصنع ميکنند. يعني اين شاعر است که عليرغم محدوديت ظاهري قالب غزل، کاملاً هوشيار است و به هيچوجه خود را مقيد و ملزم به رعايت تعداد ابيات و بکارگيري تمام کلمات موجود قافيه در يک غزل نميکند. درواقع هرجا حرف شاعر تمام ميشود، غزل هم پايان ميپذيرد، حتي در غزلهايي که روايي نيستند و تقريباً هر بيت حرفي مستقل دارد. و اين در غزل بسيار مهم است و نشان دهندۀ توانايي بالاي شاعر در نحوۀ بيان و استفاده از تصويرهاي نو در شعر امروز است.
بيابانکي تا آنجا که توانسته گرد تقليد نگشته و در شعرش نشانههايي از ابتکار و نوآوري ديده ميشود که بسيار قابل توجه است تا جايي که زبانش زباني خاص و منحصر بفرد شده است. درواقع تشخص زباني و سبک شخصي غزل سعيد از ويژگيهاي عمدۀ شعر او و غزل امروز اصفهان است. خيلي خوب از اصفهان حرف ميزند و زيبايي اين شهر دلفريب را - البته همراه با نوعي نوستالژي- دوچندان ميکند:
« اي شعر اي الهۀ اندوهگين من
اي همصداي طبع خيالآفرين من
از اصفهان پريچۀ باغ خدا بگو
از خاطرات در دل شب تهنشين من
ديشب به کشتزار شبش چنگ بردهام
امشب ستاره ميچکد از آستين من
يخ بسته نوجواني من پشت چارباغ
خورشيد! يک سحر بنشين ترک زين من
خواجو- ترانه ساز نحيف هزار تو-
پاها در آب خم شده بر سرزمين من
زاينده رود- خاطرۀ ناب زردکوه-
ماري شدهست سبز و رها در کمين من
اين دوزخ ، اين شلوغي ممتد چه کرده است
با آن دل بهشتي ساحل نشين من
شب بافه بافه زلف رها کرده در کوير
اينجا چه ميکند غزل خوشهچين من
فردوس بسته است پلي در برابرم
دوزخ نشانده دسته گلي بر جبين من
در غرفههاي نقش جهان چرخ ميخورند
آوازهاي گمشدۀ سرزمين من!»(1/53و54)
...همچنين غزل «در سوگ زنده رود»، سوگسرود زيباي ديگري است که در اندوه خشک شدن آب حيات اصفهان،گرفتار «عروس آينه پوش غزل» بيابانکي شده است! غزلي که تو را به ديدار مسجد شيخ لطف الله فرا ميخواند و هواي بازار هنرمندان نقش جهان به سرت مي زند. با شاعر همراه ميشوي و براي جاري بودن«آب حيات» نصف جهان دعا ميکني:
« خدا کند که ميان چهل ستون آوار
شوم اسير و نبينم به زير آوارت
چه شد طراوت زايندهاي که ميآورد
پرندههاي سبکبال را به ديدارت
سي و سه بار به تسبيح اشک موييدم
مگر دوباره ببينم صبور و سرشارت
...به حوض آينه پاشويه ميکنيم تو را
مگر که سرد شود دست و پاي تبدارت
خدا کند که سياهي نياورد امشب
کلاغهاي سيهچرده را به ديدارت!»(1/67و68)
الف) تضمين ها:
از سعدي ،در غزل« اي گنج نوشدارو...»:
اي گنج نوشدارو، بر خستگان نظر کن
"مرهم به دست و ما را مجروح ميگذاري!" (1/12)
از حافظ، در غزل « تبر» :
" در اندرون من خسته دل ندانم کيست"
گمان کنم بتي از جنس خويشتن دارم»(1/32)
از حافظ، در غزل« حافظانه»:
مي حرام است مگر رقصکنان در شب قدر
" فتوي پير مغان دارم و قولي است قديم"(1/44)
از حافظ، در غزل« ستاره ها همه روشن»:
" چراغ صاعقۀ آن سحاب روشن باد!"
که خواست آتش آلونک مرا خاموش(1/46)
استفاده و اقتباس سعيد از شعر ديگران- هرچند مختصر- نشانگر توجه او به فرهنگ ادبي گذشته، و مبين اين نکته است که بيابانکي عنايت خاصي به بزرگان شعر و ادب سرزمينش دارد و دنياي هنري اطراف خود را به خوبي ميشناسد. شعرها و مضامين ديگران همچون گوهرهاي يگانهاي به رشتۀ غزل بيابانکي درآمدهاند:
از بهمن رافعي، در غزل«گلدان ترک خورده»:
هوهوزن و کشکول به دوش از پس ديوار
"در حسرت ديدار تو آوارهترينم"(1/42)
از دکتر شفيعي کدکني، در غزل«سلام»، که اشاره اي زيبا به شعر معروفش،«گون و نسيم» هم دارد:
هله اي نسيم رحمت تو برو سفر سلامت
"به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را"(1/56)
اقتباس از شعر فروغ فرخزاد، در غزل«چراغ»:
"تا يک نظر به کوچۀ خوشبخت بنگرم
ميآوري براي من اي نازنين چراغ؟"(1/64)
اشاره به عمّان ساماني، در غزل«ني سواران»:
"سينههاي ما سراسر بيسروساماني است
خلوت ما را پر از عمان ساماني کنيد!"(1/16)
... و نشانه هايي از شور و شيدايي مولوي و خروش خيام:
« يک روز به فردوسم و يک روز به دوزخ
نيمي همه از کفرم و نيمي همه دينم»(1/41)
«اي حادثه شهرآشوب هو هو کن و بر دف ها کوب
شش ريشۀ غم را برکن! نه گوش فلک را کر کن!»(1/47)
ب)تلميح ها:
«دست بيوضو مزن بر ستيغ آفتاب
آي تيغ بيحيا شرم کن وضو بگير!»(1/10)
« خورشيد در تنورست مهتاب در عماري
اي آسمان بييار بنشين به سوگواري»(1/11)
«نخواندهاند مگر حج ناتمام تو را
که حاجيان به حج رفته باز هم حجرند»(1/14)
« پاي دل من از بس لنگيد به عشق تو
چشمان مغولزادت پنداشت که تيمورم
يک روز برادرها بيپيرهنم کردند
عمريست در اين صحرا من وصلۀ ناجورم
...راضي به رضايت من، اي شربت زهرآگين
برخيز و تعارف کن يک خوشۀ انگورم!»(1/35و36)
« دست تاريک مرا روشن و نوراني کن
اي گريبان تو همزاد گريبان کليم!»(1/44)
« بر بندبند نايم بند است و بينوايي
زندانياست انگار مسعود سعد در من»(1/51)
ج) حافظانه ها:
بيابانکي را شاعري ميدانم متأثّر از حافظ و دلبستۀ سعدي، بويژه در رندانهها و ابيات قلندرانهاش؛ جايي که مستقيماً تحت تأثير خواجۀ رندان و بويژه طنز عاشقانه و رندانۀ او بوده است. در بسياري از شعرهاي بيابانکي، همچون شعر حافظ، خواننده به خوبي ،تقابل دو مفهوم رندي و زهد را حس ميکند و ميبيند که سعيد چگونه با طنّازي سعدي و رندي حافظ، از زهد دروغين رياکاران و بيپردگي حريفان سفله، پرده بر ميدارد:
« بوي گيسوي تو را نيمه شب آورد نسيم
تازه شد در دل من ياد رفيقان قديم
جام اندوه مرا ياد تو کوبيد به سنگ
زنگ آواز مرا بوي تو آغشت به سيم
...دست تاريک مرا روشن و نوراني کن
اي گريبان تو همزاد گريبان کليم
زاهدم گفت زن افسونگر و شيطان صفت است
آي مردم! بگريزيد ز شيطان رجيم!
تو چه شيطان رجيمي که پس پيرهنت
چشمۀ شير نهان است چو جنّات نعيم
تو چه شيطان رجيمي که گه بوس و کنار
مي چکد از دو لبت شربت رحمان و رحيم
...باکم از دوزخ و از دوزخيان نيست ولي
غم هجران تو آن روز عذابيست اليم
مي حرام است مگر رقص کنان در شب قدر
« فتوي پير مغان دارم و قولي است قديم»
دشت ارزانيات اي تنگ نظر! ما را بس
جامي و تاري و ياري و همين کهنه گليم»(1/43و44)
« تا فاش گردد امشب رسوايي من مست
داغي ز بوسههايت بر گونههام بگذار!»(1/40)
« قدح تمام ما را ز شراب تلخ پر کن
بگذار تا به نيکي نبرند نام ما را»(1/55)
«امشب به کنج ميکده جايي به من بده
ساقي بيا و جام بلايي به من بده!»(1/71)
چنانکه گفتم، بيابانکي شاعري است پايبند به سنت غزلسرايي ادب پارسي، با همان سادگي دورۀ خراساني و لطافت و شيريني دورۀ عراقي،که حتي انديشههاي فلسفي را هم بسيار ساده و همه فهم بيان کرده است، و اين موضوع، بويژه در عاشقانهها بهخوبي مشهود است. با اين حال او شاعري است بسيار هوشمند و آگاه که سنتهاي شعري گذشته را بيآنکه نشاني از تکرار در آن باشد، بازآفريني ميکند:
« با آنکه هزاران بار از عشق سخن رفته ست
تازهست هنوز اين غم وين قصۀ تکراري
اين بيش و کم مرموز غمنامۀ عشّاق است
يک لحظه نظربازي يک عمر گرفتاري!»(1/50)
درک محتواي غزل نيازمند آگاهي صرف از گذشتهها نيست، اگر استعاره يا تشبيه را نداني، باز هم لذتي را که بايد و شايد از غزل ميبري، با او همراه ميشوي و غزل ميشود خودِ تو و زبان دل تو که گويي حرف دلت را سفارش دادهاي و شاعر به گوش جانت خوانده است:
« من شيشۀ دلتنگي دلهاي غمينم
اي کاش که دست تو بکوبد به زمينم
...بوي تو شبي يک دم از اين کوچه گذشته ست
عمريست که شب تا به سحر کوچهنشينم»(1/41و42)
به اعتقاد بيابانکي شعر يک نوع آگاهي است و شاعر هم انساني آگاه، شاعري که اگرچه تغزّل را ترجيح ميدهد اما معشوقش، محبوب همۀ مردم و « منِ» غزلش « منِ» اجتماعي است. اين « من» هم شيرين است و هم جذاب، که با طنازي و ترزباني خيلي چيزها را به تو ميآموزد! عاشقانه هاي او پويش و بالندگي باطراوتي دارد که هر لحظه چون باراني بهاري شکوفههايي تازه در دفتر شعر معاصر ميروياند و هر غزلش چون شقايقي سرخ و تازه، با داغي از گذشتهها، در چهارباغ انديشه و تغزّل، به اصفهان امروز لبخند ميزند:
« دل گر چه زما کندي، لبخند بزن اي دوست
خوش باش که دل بردن از سادهدلان ساده ست»(1/28)
« پاي دل من از بس لنگيد به عشق تو
چشمان مغولزادت پنداشت که تيمورم»(1/35)
« سهم من و تو از عشق، زيبا و عادلانه است
يک مشت استخوان تو ،يک مشت بال و پر من»(1/52)
«اين لف و نشر يکدست کار بزرگ عشق است
ليلا و بيقراري، مجنون و ني سواري!»(1/11)
اصفهان به تنهايي مرواريد گرانبها و درخشاني است در پهنۀ گيتي. با اين حال غزل اصفهان تا سالها به وجود شاعران موفق و بيادعايي چون بيابانکي افتخار خواهد کرد، شاعري که خود به داشتن «غم هاي کوچک» شعرش ميبالد. هر چه بيشتر از او ميخواني و مينويسي، به زيبايي شعر و دقت و ظرافتي که در سرودن غزلها به خرج داده، بيشتر و بهتر پي ميبري. وقتي براي نخستين بار غزل را ميخواني، نميتواني هيجانت را پنهان کني، و تازه پس از اين است که لذت دانستن را درمييابي. در مستي تصاوير زيبا وارد دارالسلام غزل ميشوي و از آنجا به انديشهاي بلند و زيبا ميرسي. در پاي ايواني طلاکاري مي تواني «غمنامۀ عشّاق» را بخواني و با شاعر همآواز شوي:
« آراستهام با اشک اين چهرۀ چرکين را
گفتي که تماشايي ست، ايوان طلاکاري
آن چشم شرابآلود مجموعۀ اضداد است:
-سرمستي و هشياري، بيماري و بيداري-
اين بيش و کم مرموز غمنامۀ عشاق است:
يک لحظه نظربازي، يک عمر گرفتاري!»(1/50)
«کاسه هاتان پر شدند از سکههاي اشک وآه
اي پريشان روزها کم کاسهگرداني کنيد!»(1/16)
« سياهي از همه جا روسياهي از همه سو
خوشا به حال شهيدان که روسفيد شدند»(1/34)
« آرامشي است يکدست تلفيق خواب و مستي
نام دو چشم خود را دارالسّلام بگذار!»(1/40)
« کجاست آن که مرا مثل لاله روشن کرد
و برفروخت چنين در شب عزا خاموش
هم او که رفت و سراغ از نسيم هم نگرفت
که شمع خانۀ ما روشن است يا خاموش»(1/46)
« بيتابم و بيدارم زنداني تکرارم
ميچرخم و مينالم چون ساعت ديواري»(1/49)
« چشم انتظاري من شب را سياهتر کرد
از بس ستاره چيدم از شام تا سحر من»(1/52)
« لب بام ما نشستي خم زلف خود گشودي
زچه رو سياه کردي شب نقرهفام ما را
به هواي بوي زلفي که ز بام ما فشاندي
همه شب سحر ببوسد لب پشت بام ما را»(1/55و56)
« تو روزگار سراسر گذشت من بودي
به حيرتم که چرا روزگار بيتو گذشت!»(1/70)
.
.
.